اصلاًانتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانندِ مستی خوش آغازِ بادهپیماییست. بعد بالا میآوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت. ابراهیم گلستان
قوانین مزرعه حیوانات
که در ایران به نام قلعهٔ حیوانات نیز شناخته شده است..
پس ازپیروزی انقلاب حیوانات، یک قانون اساسی معروف به «هفت فرمان» بر روی دیوار مزرعه نوشته میشود که شامل بندهای زیر است:
همه آنها که روی دوپا راه میروند دشمن هستند.
همه آنها که چهارپا یا بالدار هستند، دوستند.
هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.
هیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد.
هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارد.
هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.
همۀ حیوانات با هم برابرند.
در اواخر داستان تمام شش فرمان اول از روی دیوار پاک شده و جمله هفتم نیز به صورت زیر تحریف میشود:
"همهٔ حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند."
حتی اگر گاو باشی، در صورتی که در جای مناسب قرار بگیری، کسانی هستند که تو را بپرستند....
تعداد پرستشگر یک آیین نشان از درستی چیستی آن نیست. اگر اینگونه بود که
هندو، بودایی و ادیان چینی چون کنفسیوس و تائو کم از اسلام و مسیحیت
ندارند....
- شکاک منطق/ تابستان ٢٠٠٣ _
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند…
بهش می گم : رنگدانه های موی من گرمه و ته مایه ی قرمزی پیدا می کنه . می شه لطفن به رنگش کاری نداشته باشین و فقط یک سشوار بکشین ؟
خیلی خونسرد سرشو به سمتِ من برمی گردونه و گوشه چشمی به سرم می اندازه ، جواب میده : دخترجان بزار این موها رو برات لولایت کنم و با قیچیِِ پیتاژ جلوشو مدل بدم ، باور کن معجزه میشی !!
بهش می گم : لطفن اون کاری که من می گم رو انجام بدین ، ضمن اینکه جوری مرتب کنین که به آینه و این جور چیزها نیاز اندکی پیدا کنم!!
تو دلش می گه : تو دیگه چی میگی با این سر و وضع ژولیده و دو تا کیف ِ بزرگ کتابای عجیب غریب ، اصن تو وسط ِ این همه زنِ رنگی پنگی و فلترونی چی میخوای ؟ راستش رو بخواهید ، من یک رفیقِ شفیقی دارم که همسرش در یکی از خطوط هوایی ِ داخلی ، شوفر ِ هواپیماست و این رفیقِِ من دیشب مهمونیه خانوادگی ترتیب داده بود و از مدت ها قبل قول گرفته بود که برای چند ساعتی من هم به مهمانی شان بروم، این شد که بندیل و کیون را جمع نموده و خواستم موهای شل و ول و قهوه ای ام را کمی پیچ و تاب داده و دلبرانگی کنم ! که نتیجه اش نگاه ِ تحقیر آمیز ِ خانم ِ آرایشگر را بدنبال داشت. پربیراه هم نمی گفت : من برخلاف زن های دیگر وقت چندانی برای آرایش و پیرایش صرف نکرده ام ، گاهی مواقع از بیرنگیه خودم خنده ام می گیرد...
حدودِ هفت یا هشت سالِ قبل هم دقیقن یادمه یک نگاهِ این مدلی از سوی یکی دیگر از همکارای ِ خانم ِ آرایشگر به من شده بود، و هنوز شماتت و تعجب در نگاهش بخاطرم مانده، تازگی ها از بعضی نگاه ها و حرف ها ، به شدتِ گذشته دردم نمی آید!!
این بیدری هم بد دردیه