برای رفیقی که به اندازهء یک قاره از من دور و در من آویزان است ....
یادته:
زمستان چند سال قبل بود که با هم رفته بودیم میم مثل مادر ملاقلی پور رو نگاه کنیم . ملاقلی پور رو زیاد قبول نداشتیم اون روزا و معتقد بودیم اگه رویدادی بنام جنگ نبود این فرد شاید به عنوان مثال اگر یک سوزنبان قطار میشد لااقل در آن کار موفق تر از کارگردانی و هنر بود . یادت هست؟در طول فیلم اینقدر گریه کردیم که پسرک پشت سری کلی بد و بیراه و ناسزا بارمان کرد آخه اون بیچاره نیامده بود سینما فیلم ببینه آمده بود کارای کاریزماتیک !!! انجام بده. فیلم تمام شد احساس میکردم مربعی شده ام که چهار گوشه ام از درد و تلخیه عصیان های اون زن لبریزه... گفتم رفیق کامم تلخ شده بیا بریم روبروی سینما استقلال یه چیزی حتی اگه گه هم باشه ولی شیرین شو بخوریم.تعجب کرده بودی چون من از شیرینی متنفر بودم و قبل ترک هرگز تمایلی به خوردن شیرینی جات نداشتم . اما اینقدر ملاقلی پور فیلمشو تلخ درست کرده بود که کام هر دوتامون از تلخی می سوخت.قبل از اینکه اون دوتا دخترگل فروش همیشگی رو ببینیم ، داشتیم دربارهء انتخاب گورستان پرلاشز از طرف هدایت حرف میزدیم . تو میگفتی : امکان نداره هدایت خودش انتخاب کرده باشه که توی پرلاشز دفنش کنن و من جواب دادم صد در صد انتخاب گورستان برای اقامت پس از مرگ از جانب خود صادق خان بوده مطمینم میدونسته پنجاه و شش سال بعد از مرگش این خاک ارزش دفن کردن مردان رو حتا نخواهد داشت... پیاده رفتیم تا یک کوچه بالاتر دو تا دختر آفتاب سوخته در حالی که یک دستهء بزرگ نرگس و مریمی دستشون بود به عابرین التماس می کردن که ازشون گل بخرن. اما حتی زوج های عاشق هم به اونها گوشه چشمی نمی انداختند.گفتم رفیق اینا خیلی گناه دارن . روزای قبل تر دیده بودم که یه مرد قلچماق میامد و پول فروش گل ها رو ازشون میگرفت و در عوض جای خوابی بهشون میداد.میترسم امروز وقتی متوجه شه که هیچ کدوم از گل هاشون فروش نرفته کتک شون بزنه و امشب توی این زمهریر بی سرپناه بمونن.
وقتی فهمیدی که اون دوتا دختر کولی چه داستانی دارن. خیلی خونسرد و آرام کیفت رو دادی به دست من. بند کفش های تیمبرتو به دقت در آوردی داشتی لخت می شدی مردم هاج و اج نیگات میکردن ... بسکه خوشگل و طناز بودی لامصب!!! کنترل چی سینما کلاهش دستش بود و دهنش باز مونده بود از این دیوانگی.شروع کردی به چرخیدن و با نوک پا رقص دوره ای کردن مثل همون وقتایی شده بودی که رقص صوفیان حول محور فرضی و کنده شدن از زمین و عروج به آسمان ها رو واسمون توضیح میدادی مردمک چشمات گشاد شده بود انگار یه کوکایین اعلا ولی از نوع آسمانی استنشاق کرده بودی... .دور اون دوتا گل فروش بدبخت می چرخیدی و عشوه گرایانه گل رو به رهگذرا پیشنهاد میکردی جمعیتی دور ما حلقه زده بود.نمیشد فکر کرد تو دیوانه ای... داشتی دلبری میکردی اینقدر طنازی ات قوی بود که من هم جو گیر شدم دست کردم و یک اسکناس هزارتومنی با یه مشت پول خرد توی جیبم رو به یکی از اون دخترا دادم و دوتا شاخه نرگس ازش گرفتم.همهء اون دسته گل در عرض یک ربع فروخته شد. تو هم خیلی خیلی خونسرد پالتوی سورمه ای تو پوشیدی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. توی اون جمعیت دنبال من می گشتی . اولش خجالت کشیدم مردم بفهمن ما دوتا با هم هستیم. گفتی پری شیرینی از این بهتر میخواستی؟ حالا کامت شیرین شد؟ هاج و واج نیگات میکردم و بدنبالت راه افتادم . غرولند کنان گفتم: کثافت بببین چطور شاشیدی به حیثیتمون
گفتی چرا اینو میگی؟ مگه نگفته بودی اینا امشب کتک میخورن و بی جای خواب می مونن؟ درسته تو راست میگی ...حیثیت ما، شاش مال شد اما در عوض اینا امشب میخندن و جای گرم میخوابن.
حالا دوباره می خندی، تا من دوباره بهت بگم ژان دارک ؟!
همهء اینا رو گفتم که بهتون بگم یه رفیق دارم به همین طنازی ، به همین دیوانگی ، به همین دلبری که اونم امروز برای همیشه از این جا رفت
چه بی پروا رفیقی داری خانوم جان
رفقای ما هم یک به یک دارن میرن
برا همین اصن از تابستونی که داره میاد بدم میاد یجور بدی خیلیارو دیگه نمیبینم بعدش
خودمون هم فعلا پاهامون باید گیر باشه بین وابستگیای نادوس داشتنی که میدونم ارزش موندن ندارن برام ولی بطوری باید باشم
دلم تنگ میشه برا کسایی که دوسشون دارم ومیرن
پری! پری جانم.
عجب روایتی...
اینقدر ادرس عوض نکن دختر جان
پری جانم پری
چه دوست بی ترسی داری بانو پری...
چه جالب !
این جور شخصیت ها ؛ رفقای نابی هستند
کاش باز هم ببینیدشون ...اوکی .
همین که رفیق تو باشه معلومه که خاصه.
هووووم
من یه سوال داشتم که پری خانم تو پرشین سیتی هست اون احیانا شومایی؟ اون پری کاتب هست شما دور از جون پری خله
اصلن این چه سوالی نصفه شبی دارم میپرسم باز بی خوابی اومده سراغم
حکایت جالبی بود. کاش میشد اینقدر ساده وروان بود...
خیلی خوشگل