X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سه سال قبل نوشته شده

دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:11 ق.ظ

بیست اسفند:

آقای رییس برنا: آخه انصاف نیست تمام تعطیلات عید کشیک باشین ، پس خستگی یک ساله چطور رفع میشه؟

خانومِ پری : من مشکلی ندارم ، لطفن منو در برنامه لحاظ کنین. (آخه من چطور به تو بفهمونم که...)

بیست و نه اسفند : ساعت ده و نیم شب خسته و کوفته تنم میرسه پاویون ،اصن زندگانی یعنی ، یه لیوان شیر سرد بخوری،بند سوتین باز کنی، HEY YOU گوش کنی ، و بعدش خاموشیِ همه  لوازم ارتباط دهنده با دنیا ، خلسه و فراموشی . خیر سرت شب تولدت هم باشه !

روز اول فروردین : از صبح یه جورایی ام ، این ION بینوا هم از خود صبح با اینکه در جوار پاپا و مامی ، قرار داره ، هی  می خواد به من بفهمونه که آی الاغ ، تو تنها نیستی، درسته توی اون نقطه ی پرت داری به گا میری ، ولی ما هستیم، کنارتیم ، باهاتیم، مرسی بابک نازنین! مرسی که حتی لحظه ی سال تحویل اسکایپتو خاموش نکردی و مجال دادی به دیوانه گی هام، به اشک هام ، به دلتنگی هام ! رهاجانم ، مانای من، مرجان من ، آدریان من ، آدمای خوبِ زندگانیِ من !

روز دوم فروردین :ساعت چهار بعداز ظهر ، گروه کد رو پیج می کنن : دوان دوان خودم رو به اتاق احیا میرسونم ، پنج تا مجروح با شکستگی های متعدد دست و پا و جمجمه ، و حاصل کاردستیِ دو ( زنِ ) راننده اونهم  برای اینکه نشان بدهند ،چفدر راننده اند!!! همدیگر و بچه های بینوا ، و سرنشینان هر دو خودرو را آش ولاش کرده اند، یکی شان از ناحیه ی جمجمه و گوش چپ دچار ترامای شدید شده، اقدامات اولیه برقرار شده و باید برای سی تی اسکن اعزام شود ، اوضاع بقیه هم چندان رضایت بخش نیست، گلاسکو اسکور یا همون سطح هوشیاری در حد 6 است، و این حادثه علتی می شود تا شب من مملو از گل واژه های خیال انگیز باشد، تلفن های پیوسته ی آقای بسکتبالیست ِ عشق ِ دوران کودکی هم که ملتمسانه خواستار بند زدن چینی ِ شکسته رابطه کهنه اش ، مزید بر علت می شود تا حال من رقت بار تر شود!

روز سوم فروردین : دوباره تصادف ... دوباره گروه کد ، ایندفعه وضع خیلی وخیم شده ، دخترک 14 ساله بود ، از پنجره ی ماشین به بیرون پرت شده بود، و از ناحیه ی توراکس ( قفسه سینه ) به جدول کنار خیابان خورده بود ، شکم ناوی شکل، ایست کامل قلبی و ریوی، عروقِ محیطی کلاپس کامل، وقتی برای تزریق آدرنالین داخل قلبی ، کناره توراکسش شکافته میشد ، پارگی بطن های قلبش ، قلبمان را ریش کرده بود و ما بیش از هر چیزی حس الکن بودن می کردیم و خستگی 5 ساعته در جانمان ته نشین شد!! با اینکه 3 تا مصدوم دیگر را نجات دادیم.

آن شب ، شب سختی برای من بود، ماری دوست دانشمندم ،تاکید داره که مشکلات بیماران را به خلوتم تعمیم ندم، اما  وقتی به پستان های زیبا و نقوش رنگیِ ناخن های دست و پای دخترک فکر می کردم ، یک حسی او ته ته های وجودم ته نشین میشد! شاید اسمش امید بود، شاید لیبیدو، شاید عشق...

بعله . ته نشین می شویم ! ته نشین به آدمایی می گن که ، حس جنگیدن در آنها مرده آقایان !!!

روز پنج فروردین : به مامان زنگ می زنم ، الو سلام خوبین شما؟ خوش میگذره؟ سراغی نمی گیرین؟

مامان : سلام نازنینم ، ای شکر ( صدای خنده ی اون حاجی ِ مادرفاکر ) تو خوبی؟ کجایی ؟ موبایلت یا خاموشه یا در دسترس نیست!

خانومِ پری : سرِ کارم.

مامان : اا تو هنوز اونجایی ؟ ما گمان کرده بودیم با دوستات رفتی سفر..

تلفن روی میز پرت میشه ، دوباره چند تا فحش جیم دار و کاف دار به زنی که چند دقیقه قبل ، از آن طرف خط صدایش می آمد ، دوباره غرغر های خانومِ پری آخه تو که مامانمی بعد از این مدت نفهمیدی توی این لجنمال آنتن دهی چقدر افتضاحه؟ دوباره جلب ِ ترحم ... دوباره عدم امنیت ماتحت پاره کن، دوباره دلداری های رها و ION و مانا و آدم های خاصِ من ... دوباره تهوع و استفراغ ،

روز ششم و هفتم : ملاقات با دوتا آدم بزرگ و وسوسه ی سختِ جلای وطن...

روزنهم : امروز از همه ی روزها دهشتناک تره ، عزیزی از من حالِ یکی از بستگانش رو سوال می کنه و من بایستی خبر مرگِ مغزی ِ آن جوانک حدود هیژده ساله رو بهش بدم. آخ !

پ.ن : پرنده سایکوز ممنونم که برای دیدن یک لحظه ایی خانومه پری صدها کیلومتر راه را آمدی...

بچه که بودم یه قصه از نادر ابراهیمی خوندم : قصه‌ی دو تا درخت که یکی‌شون این‌ور خیابون بود، یکی‌شون اون‌ور،این دو تا حدود هفت تا همدیگه  رو دوست داشتن و نامه‌های عاشقانه‌شون رو به وسیله‌ی پرنده‌ها رد و بدل می‌کردن. تا این‌که یه روز خودخواهی های یکی شون مثه کلاغای حسود بدجنس وارد شهر قصه شون می‌شه و شروع می‌کنه رابطه‌ی این دوتا رو خراب کردن، اونم چه جوری؟ خیلی نامردانه: با استنباط های سطحی، با پیغام‌های عوضی . بعدش چی میشه؟ که آخرش دوتا درختا از غصه مردن، و آسمون در تسخیر کلاغ‌ها موند.
یادمه اون وقتا چفدر غصه می‌خوردم که چرا آخه؟ چرا  اونایی که  تابحالزندگی خوبی ندارن، شروع می‌کنن به خراب کردن  رابطه‌ی خوبی که سر راهشون قرار داده شده؟

بعدتر که بزرگ شدم، شروع کردم به فهمیدن چرایی‌ش. بعدترش که برای خودم اتفاق افتاد، فهمیدم علاوه بر خراب کردن تعمدی ارتباط، بخشی به حسادت هم مربوط میشه، حسادت هیچ دلیل و منطقی برنمی‌داره، و وقتی یکی دچارش بشه، می‌تونه خطرناک‌ترین و نامردترین موجوددنیابشه.
بعد کم کم دیدم حسودی آقایون با حسودی خانوما فرق می‌کنه. وقتی یه مرد بهت حسودی کنه، یا حسادتشو تحریک کنی، اونقدر جنم داره که هر بلایی بخواد بیاره لااقل سر خودت میاره. اما وقتی یه زن بهت حسودی کنه، شروع می‌کنه به خراب کردنت، جلوی دیگران، جلوی آدمایی که نباید خراب بپندارَنِت. تجربه‌ی من بهم نشون داده حسادت زنا خیلی استخون سوز تر از مردهاست، چنان محیط رو واست سمپاشی می کنن که تا مدتها بعد D.N.A  جمع دور و برت آلودگیشو حفظ  میکنه... و بقولی (بخون با صدای علی دایی) ژنوم سلول ها باید منتظر دستی از غیب باشه که از راه برسه  و موتاسیون اساسی بهشون بده، زنا خیلی  تمیز و شیک میان در حقت نامردی می‌کنن و همه چی رو به هم می‌ریزن و جا خالی میدن، بدون این توقع، که کسی یه تف کف دستشون بندازه . فقط این براشون مهمه که تو رو خراب کنن . یکی از ساده‌ترین وکلیشه‌ترین ترفندهاشون هم همین نقل قول‌هاوانتقال پیغام‌های کاذبه .
دوباره بعد از مدت‌ها توی محل کار،برای Nمین بار همین چند روزه یه چشمه‌ی کوچیکشو دیدم... اذیتم نکرد،  فقط مادرمو به فاک عظمی داد، و بعدش یه زهرخند اومد رو لبم که هی خره، باز یادت رفت نباید به زن جماعت اعتماد کنی؟ باز یادت رفت زیادی باهاشون پسرخاله نشی؟ واقعیتش اینه که یادم نرفته بود، موش و گربه بازی رو دوس داشتم .بعله آقا من هنوز دارم سعی می کنم خود را به تحامق بزنم!

چرا که :

فاحشه ترین زنِ زندگی من

مرد نیمه جوانی بود که ریشه هایش در گِل جا ماند
او حتّی یک روز هم آفتاب را ندید
من را نچشید
شاید لاشه اش را که بیرون کشیدَند

من فاحشه ترین زَن ِ زندگی اَم را دیدم
 که در انتظار همخوابه گی ،  با  کرم های خاکی

نبض شریان هایش ، فالشِ فالش می شد.

پریِ کاتب 11/1/1391

دیدگاه‌ها (3)
چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 11:20 ق.ظ
ببینید لطفا، چند روزی هست که وبلاگ شما را می بینم، اگر همان موقع که این پست رو نوشتید اون رو میدیدم بشرطیکه با شما دوست بودم(منظورم دوست کاملا صمیمیه) اونوقت زیر اون براتون کامنت میگذاشتم: " ای کله خرِ کله خراب "
ولی من شما رو نمیشناسم بنابراین وظیفه خود میدانم در قبال شما بسیار با ادب و احترام رفتار کنم لذا اسائه ادب نمیکنم و این کلمات رو بکار نمی برم.
راستی اگرچه با تاخیر، روز زن را خدمت شما و همه بانوان بردبار و دانای کشورمون تبریک عرض میکنم.
صمیمانه آرزو میکنم دل (نازکتان) شاد و امیدوار باشد.
امتیاز: 1 1
دوشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 01:06 ب.ظ
سلام
چه وبلاگ خوبیه اگه همه بهت زور میگن من بخاطر وبلاگت بهت تبریک میگم، میدونم که که میدونستی بخاطر این نوشته ها که ازشون متنفری یکی بهت تبریک میگه ولی برام نوشته هات جالبه و حالا میتونم روابط آدما و تاثیر شغلشون توی زندگیشونو بهتر درک کنم من دوست دارم آینده روانشناس بشم ولی وقتی میبینم با بقیه یه رو نیستی فکر میکنم این اشتباه خودته که سخت میگیری و خودتو توی موقعیت های سخت و خسته کننده قرار میدی شاید خوب باشه اگه یه مرخصی چند روزه بگیری حتی اگه شده تنهایی به یه جایی که دوس داری سفر کنی و به این که این نوشته ها رو بنویسی فکر نکن، اگه باهات دوست صمیمی بودم تمام تلاشمو میکردم تا بتونم بهت یه آرامش روحی برسونم و این خستگی ها رو از تنت در بیارم، بهت پیشناد میکنم هر روز یکی دو ساعت گوشیتو خاموش کن جوک بخون و جدول حل کن یا یه کاری انجام بده که ذوقت بده یا جوری سرگرمت کنه که از فکر روزگار دربیای مثلا از یه شخصیت خوب نقاشی بکش مطمعنم که نقاشیت خیلی خوبه، اصلا شاید بگی شغلم برام موقعیت آزاد نمیزاره ولی برای شغلت دیگه مشکلی نیست که بخوای سرش بحث کنی چون باید شغلتو دوس داشته باشی وگر نه نمیتونی توی این شغل بهترین باشی، در کل از شخصیتت خیلی خوشم میاد فقط یکم با بقیه بد ارتباط برقرار میکنی بیشتر از این که بدونی چرا فلان حرفو میزنن به این فکر میکنی که دارن چی میگن فکر میکنم این خوب نیست، اصلا من هیچی نمیدونم هنوز که دکتر نشدم
امتیاز: 1 0
یکشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 08:19 ق.ظ
چند روز هست که از دست شخصی که اسمش رو میزارن همسر!!!!!!!یا مرد زندگی!!!!!!!!!سخت دلم گرفته و برای تخلیه دلتنگیام سری به وبلاگها میزنم امروز اینجا رو دیدم و حرفای الهه رو که خوندم حال تهوع بهم دست داد...همون نسخه ی تکراری که همه برای وقتای دلتنگی میپیچن دریغ از ادراک حال مزخرفی که داری...
از الهه خانوم واقعا عذر میخوام اما به نظر من اینطور اومد...
پری عزیز که اصلا ندیدمت و اولین باره نوشته هات رو میخونم
حرفی واسه آرام نمودن قلبت ندارم ....همین
امتیاز: 2 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد