X
تبلیغات
رایتل

بلاهت های دنباله دار

پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:50 ب.ظ

 

اپیزود نخست : نازنین یکی از دو دختر نازدانه خانواده الف سی و اندی سال عاشق جوان رعنا و خوش چهره ای میشه که هیچ گونه سنخیتی از جهت فرهنگی و تحصیلی و خانوادگی با اون نداشته ... بگذریم که در کنار این عاشقیت غیض و غضب و طرد خانوادش رو متحمل میشه اون جوان که سالها از نازنین کوچکتر بوده با هر ترفندی که میتونست راه به دل دخترک پیدا می کنه و وارد زندگی باهاش میشه . بالاخره آدم ها در هر دوره ای باید نون یه جاییشونو بخورن دیگه! یکی نون چشم و ابروشو میخوره اون یکی نون هیکل و قد صد و هشتاد نودیشو افراد زیادی هم نون زبونشونو... هر چه بدبختی که از تبعات آن تصمیم نادرست بر سر ما آمد از همان انتخاب بلاهت آلود مامان  بود. جالبه که بدونین بعد از اینهمه سال فلسفه ی  آن عشق تخمی برای من نامشخصه.

اپیزود دوم :  از دار و ندار دنیا ،‌آقای الف بابای مامان نازی یه دختر دیگه واسش مونده بود بنام میم که بسیار بسیار زیبا و بقول امروزیso cute بوده جوریکه تو اون سن پایین از شدت خوش سیمایی خیلی ها اونو با ثریا اسفندیاری ملکهء دوم سالها قبل قیاس می کرده اند . شانزده ساله بوده که دچار بیماری مهلکی میشه و اطباء اون زمان (سال 56) مشکوک به مننژیت میشن و ناگزیر در بیمارستان هزار تختخوابی ارتش که فکر می کنم همون امین آباد؟؟ کنونی باشه بستریش میکنن. از بد روزگار شبی که خالهء ما بستری میشه تعداد بسیار زیادی از دانشجویان دانشگاه تهران در یک مبارزهء جانانه بدست ساواک زخمی میشن و در همون بخش بستری... اون شب ساواک یه فاکس محرمانه میفرسته که باید همهء مجروحین حادثه رو خیلی زود به جای دیگری منتقل کنن گویا جرمشون خیلی امنیتی بوده ! خالهء بدبخت ما هم که قد وبالای غلط اندازی داشته قاطی همون دانشجوها به جای نامعلومی منتقل و سر به نیست میشه بعضی ها میگن اونا رو در گورهای دسته جمعی سربه نیست کردن... فردای اون روز مامان بزرگ اینا بیخبر از همه چیز واسه ملاقاتی لولیتاشون میرن بیمارستان هزار تختخوابیه ارتش که میبینن هیچ اثری از آثار دخترک بینوا نیست. از فردای اون روز بابابزرگه که شوریدگی غریبی در گم شدن فرزند پیدا میکنه دربدر کوی و برزن تهران میشه اما هر چی بیشتر میگرده کمتر اثری از جگرگوشش پیدا میکنه.و هنوز که هنوزه هیچ کس نمیدونه خالهء بینوای من زنده است یا مرده...و پدربزرگ و مادر بزرگ در فغان یوسف گمگشته چه جنون بازی ها که نکرده اند.ای کاش لااقل یک قبر خالی نشانشان میدادند که بر سرش در فغان جگر گوشه بگریند...

این هم یکی از تبعات بلاهت دانشجویان و مردم بینوایی که نمی دونستن گوشت قربونیه یه عدهء از خدا بیخبر در سالهای بعد میشن و...  

 بلاهت ، بلاهته دیگه حالا چه ننه ی ما داشته باشه . چه یه ملت و چه محصولات یه انقلاب... 

اپیزود سوم : 

می نویسم که تورا به خود بخوانم

یادته اون روز بعد از سالها رفتن تو و مردن من! همون روز بارانی ی که من به انتظار دیدنت مثله آدم های پاتیل دیوانه  با همان موهای ژولیده و پاهای لرزان کنار جدول خیابان نشسته بودمتو آمدی . تو در باران آمدی . و باز هم دیوانگی من متعجبت نکرد. شاید هم در دلت گفتی

 ooh my god ANOHTER SILLY GIRL   

میدونستی این همهسال  نبودن تو داغونم کرد  !میدونستی شبا باس ایندرال 40 بخورم .

میدونستی د,وره ی بچگی از ترس خیس کردن رختخوابم نمیخوابیدم در بزرگسالی هم   از ترس   جاری شدناشک هام  خوابم نمیبره ! 

میدونستی برای خودم بغل فشاردارتو می خواهم  وبرای تو نوازش گیسوان محبوبه ات را ؟ میدونستی  از تو گفتن ...اونم مقابل دیدگانت برهنه ترم می کنه ؟

میدونستی من اونقدر بزرگ شدم که حالا دیگر همهء بی وفایی های  تو را و معشوق های خود را... حتی حتی لولیتای ناباکوف را میشناسم ؟

میدونستی به همان اندازه که خودم را فراموش کرده ام  تو  های ریشه داده در من زیادتر شده اند؟ بگو بگو این همه تو رو چکارشون کنم!

میدونستی توی همهء این سالهای فراق از خدا میخواستم دستهایم ... چشم هایم را از من بگیرد ودر عوض لمس تمام انحناهای جسم تو را برای لحظه ای به من بسپارد؟

میدونستی من اونقدر بزرگ شدم که یقین یافته ام ... میتوان کسی را عاشق بود و اتفاقا باهاش بدبخت شد !!!

در خیال: شولوخوف یه جایی از فصل های دن آرام نوشته: برخی زیبایی ها ی کم رنگ فقط در زن های سی ساله می شکفد!! دیدی بیخود گفته؟ این زندگی پس از سی سالگی دیگر زندگی نخواهد شد. زیبایی جنم خودشو از دست خواهد داد.که خودی بتکاند و مرا به درون بازوهای تو رهنمون کند!..تو گفتی و من شنیدم ... بگو چرا وقتی دیدمت حس کردم از دور دوست داشتنی تری؟! اوهوی  خودتو به گاوی نزن. بدم میاد وقتی ادای احمقا رو در میاری...خودتم فهمیدی . فهمیدی دیگه از نزدیک دوستت ندارم. دلم واست میسوزه که آدم بزرگی !!! دلم میسوزه که تو پس از این  الفبای انحناهای جسم مرا... هیچ گاه مشق نخواهی کرد. حالا باز هم بگو من اسیر استروژن و پروژسترونم ...من بهترین چیزای دنیا رو تا همیشه واسهء تو می خوام .

و توکه بلاهت های  مرا زیر چشمی نگاه میکردی نجواکنان می گفتیاه لعنتی  چه خوش خیال می اندیشیدم که تو با بقیهء زنها فرق داری اما امروز فهمیدم که تو هم مثله بقیه هم جنسات محصور و اسیر استروژن و پروژسترنی که خدا همی زنها رو لعنت کنه   

اپیزود نهایی و مرتبط به حال کنونیه من :

ما هرچقدر نوشتیم ... درد را از هر طرف بخوانید , درد است , کسی وقعی نگذاشت به نوشته هایمان .  ولی تراما ؛  تراماست , تراما را از طرف به تو وارد کنند , نه می توانی درمانش,کنی و نه فریادت ره به جایی خواهد برد , اما درد آقایان , درد نقطه ی آستانه ی مشخصی ندارد , خوش خوشان و بی خبر می آید کارش را با جسم و روانت ,می کند , آبش را توی صورتت می پاشد زهرخندش را میزند , و امنیتت را با چالش همیشه پنهانی وجود داشتنش .. به تمسخر و بازیگوشی می کشاند , مدتی بعد از حادثه  به این نقطه میرسی که ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ  ها ﻣﯽﻧﺎﻟنﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ، ﻻﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺁﺩﻡ ..  حرفش نمی آید ُ دردش می آید..یک عالمه حرف توی دلش تلنبار می شود ولی با خودش می گوید : حرف زدن راجع به این دردها کیفیتش را لوث می کند . بعد یک عده خواننده وبلاگش می آیند برایش اظهار دلتنگی می کنند . . از او می خواهند راجع به روزمره گی هایش بنویسد. . و او بیاد یکی از نوشته های دوستی می افتد که روزگاری نه چندان دور در وبلاگش نوشته بود : 

نهنگی که برای خودکشی به ساحل دریا آمده بود و مردمی که از ظن خودشان می خواستند کمکش کنند و سطل سطل آب رویش می ریختند ... 

بله دوستان . اظهار دلتنگی های شما حکم آن سطل های آبی را دارد که روی نهنگه ریخته می شود . اگر از حال ما بخواهید که بدانید . حال نهنگه ... چه فایده که من بنویسم در این شهر خفقان گرفته و در زیر تلی از خاک در حال مردن هستم . بنویسم نمره ی عینکم روز به روز بیشتر می شود... آیا شما می توانید به من کمک کنید ؟ باور کنید خودتان هم در زیربار مشکلات زندگی هایتان به گ ا رفته اید ... زندگی همه ی ماها این روزها به نحو دلپذیری گل و بلبل شده است ... دیگر نمی شود روزهای  پر از تهی را بی صاحب رها نکرد. به نام خود زد . . یا باچاشنیه  عشق یا معشوق در آمیخت.. نه نامی . نه عزتی. نه نکبتی. نه اوجی و نه حضیضی ...

پ.ن برای بعضی رفقا ؛ بعله من  چپ هستم و شدیدن به سوسیالیسم علمی فتیش دارم هرگز اردوگاه سرخ را رها نخواهم کرد .  

پ.ن ۲: سطرهای اول را لازم دانستم که به متن اضافه کنم

دیدگاه‌ها (17)
جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:27 ق.ظ
واقعا خلی
همیشه اون چیزی که در ذهنته درست نیست
نمیدونم چه ها دیدی و چه ها کشیدی ولی دیدت نسبت به همه آدما یکسانه یا بهتره بگم یکسان شده
بهر حال قلمت خوبه، هربار که نوشته هاتو میخونم یاد صادق هدایت میفتم اغراق نمیکنم
راستی پزشکی ها، چرا اینقدر بی ادبی؟
امتیاز: 3 0
پاسخ:
بعله خوب
جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 07:44 ب.ظ
میگم ی تحقیقی راجع NLP بکن ، موثره میتونی کمرنگش کنی
امتیاز: 2 0
یکشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:57 ب.ظ
درست میگی همه درگیریم یعنی با موضوعات مختلف درگیرمون کردن، ولی انسانیت حکم میکنه به فکر هم باشیم کمکی کنیم حتی در حد سطل های آب، حداقل با این دید تو این وانفسا جلوی راه همدیگه سنگ نمی اندازیم
امتیاز: 2 0
پنج‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:41 ب.ظ
سلام. من نوشته هاتو دوست دارم از جمله اینکه درد را از هر طرف که بخوانی درد است. فقط متعجبم با این حال خرابت چه جوری میتونی محیط بیمارستان را تحمل کنی. با این اعصاب داغون واقعا می تونی برای مریضات وقت بگذاری و درمانشون کنی. بیچاره مریضها
امتیاز: 3 0
پنج‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:40 ب.ظ
امتیاز: 0 0
جمعه 8 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:26 ب.ظ
روزمرگی های تو عجیب مرا یاد روزمرگی های یه مردی میندازه، که هرگز از عشقش باهام حرف نمی زنه در حالی که از وجود بیقرارش معلومه دنیاش سالها پیش قبل از حتی بیست و پنج سالگیش رنگ دیگه ای گرفته، کاش باهام حرف می زد تا بهش بگم دخترها خیلی بد بخت تر از پسرهان و اگه این طوری داغونه خدا به داد اون برسه،
اون خطای اول .....خیلی عجیب بود
آره واقعا بعضی وقتا دیدن قبر عزیز میشه حسرت ابدی
زندگی یه جایی زهر خودشو میریزه ، برا همه ،اما انگار بعضیا پادزهرشون قویه نمی دونم چرا؟
امتیاز: 3 1
شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:34 ب.ظ
سلام خانوم پری دوست داشتنی ام...
همه بگا رفته ایم و این رفتن در همه ما مشترک است...
همیشه فکر میکردم مردن یعنی از بین رفتن یک جسم و وجود و اینک معنای مردن را خوب لمس کرده ام
میدونم که واست مهم نیست اما من تورا به اندازه دلم که کوچک است دوست دارم...
امتیاز: 1 1
یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:26 ب.ظ
چقدر خوب مین ویسی!!!!!
من فکر می کردم دکترا یک مشت خنگِ از خود راضین که یک درک احمقانه از محیط اطرافشون دارن

دنبالت خواهم کرد
امتیاز: 2 0
پاسخ:
من دکتر نیستم
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:31 ق.ظ
خب چه بهتر که دکتر نیستی
دوست داشتنی ترت می کنه

+ یه ولنگاری خاص تو نوشته هات هست که شیرین و منحصر به فردش می کنه
امتیاز: 1 0
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:49 ق.ظ
پری جون فقط یه چیز میتونم بهت بگم : شاید هر عشقی سالها بعد و از دید یه نفر خارج اون عشق احمقانه و غیر قابل توجیه بیاد.
قضاوت نکن !
امتیاز: 3 0
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:50 ق.ظ
راستی عشقم. یکی از همکارا از روی وبلاگ من تورو پیدا کرده و بشدت شیفته قلمت شده. کلی به دوستی باهات افتخار کردم.
امتیاز: 2 0
پاسخ:
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 06:20 ب.ظ
عجب سرنوشتی داشت خاله... اثر پروانه ای که میگن اینجوری عمل می کنه...یکی یه کاری می کنه یه عده اعتراض می کنند یکی ناغافل راحت میشه یکی یه عمر می چرخه...
امتیاز: 1 0
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:11 ب.ظ
اعتقاد دارم همه میتونند به هم کمک کنند. گاهی آدما به خاطر مشکلات دنیا رو خیلی تیره میبینند. من اگر در طرف مقابل حتی لحظه ای امید ایجاد کنم یعنی کمکش کردم. ناامیدی بزرگترین جرم در این دنیای زشته به نظرم.
تو هم پزشکی اگر اشتباه نکنم. تو داری به خیلیا کمک میکنی اگر اعتقادی به هدف کمک کردن به هم نوع نداشتی هیچگاه پزشک نمیشدی ممکنه اولویت اولت نبوده باشه ولی در درونت محبت زلالی جریان داره- با وجود مشکلات و اذیتها. این یعنی آدما برات اهمیت دارند. برای من هم تو اهمیت داری. پس نگو تلاش های من با نوشتن این نظر بی اهمیته. اگر هم بگی که خوب نظرت قابل احترامه ولی من تسلیم کمک نکردن نمیشم... حتی اگر لحظه ای محبت برای طرف مقابلم هیچ باشه بازم دوست دارم بهش محبت کنم!
امتیاز: 1 1
دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:14 ب.ظ
ببخشید تازه آخرین نظر رو خوندم. نمیدونستم دکتر نیستی ولی فکر میکنم با توجه به پست هایی که ازت خوندم به دیگران کمک میکنی. ممکنه حتی شغلت باشه ولی داری کمک میکنی. تو خیلی خوبی فقط باید خوبی ها و زیبایی های روحی ات رو قبول داشته باشی و بدونی که کار خوب و خیری که میکنی چه این دنیا چه در جایی دیگر که حساب کتاب داره بهت برمیگرده! حالا حتی اگر در این دنیا آدما بهم ضربه بزنند، کار اشتباه انجام بدن همیشه خوبی و کار نیک باعث میشه انسان به مقام انسانیت و انس برسه.
امتیاز: 1 1
چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:32 ب.ظ
سلام.....
اسمتو تو پیوندهای یکی از دوستان دیدمو بی اجازه اومدم تو , تبریک بابت دست نوشته هات
یه چیزی شبیه بغض ,همینجا!بیخ گلوم و گرفته!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:45 ق.ظ
تا حالا فک کردی 100 سال دیگه، ماها که الان هستیم، همه مون زیر کلی خاک داریم میپوسیم ؟؟ هیچ تردیدی هم توش نیست. من دلم تنگ میشه واسه الان، واسه همین کثافتی که توش هستیم. واسه همین الان که دارم چرت و پرت مینویسم. حداقل الان میفهمم هستم، ولی اون موقع حتی نمیفهمم که دیگه نیستم. فک کن بعد از این همه زندگی، یه مشت کرم میوفتن به جونت و ظرف چند ماه تجزیه ات میکنن.
پری یه کمی به خودت برس تو رو خدا(!)، زود تموم میشه ها، تو هم حیفی...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چجوری به خودم برسم رفیق؟
نمیزارن! نمیشه!!!
سه‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:04 ب.ظ
یاد درخت گلابی افتادم !

اگه یه روز سواری
اومد ز سبزه زاری
خسته و پیر و داغون
یه عاشق پشیمون
با چشم تر، هاج و واج
نگاه میکرد به امواج
بهش بگین کاکل زری
دیر اومدی، مُرد پری...
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد