X
تبلیغات
رایتل

پفیوزِ من، گریه می کنی؟

سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:14 ق.ظ

 

خدایا دارم سعی میکنم خودمو کنترل کنم بهت فحش ندم ، اما چندتا سوال دارم ازت:
چی باعث شده که تو فکر کنی منه مادر... اینقدر تحملم زیاد باشه ؟ کدام رفتارم به تو این مجوز را داده که هر چه تک تک اش را به دیگر بنده ها میدهی ، یکریز و آسوده بر سر من آوار کنی؟
چرا فکر کرده ای من تاب شنیدنِ صدایِ بغض آلوده اش را دارم ؟
خستگی و بی چیزی  و بیکسی و تنهایی و تراما و تجاوز و... کم نبود؟
دیشب در حینِ کشیک ، او بعد از یک فصل ، زنگ زد !... من اما ، سرد و بیحس بودم، روی ِ صندلی ام لم دادم و به آرامی صحبت کردم.

کاتکول آمین رایز؟ یُخ ! 

شادمانی؟ ابدا  

هیجان؟ هه ! 

من فقط به او گوش دادم ، از تنهایی هایش بدونِ من می گفت ، از اینکه بدونِ من پیر شده ، و من بدونِ او ، جوان!  

سوال کرد : به بابایی بگو  این مدل زندگی مان ، کی تمام میشه؟ کی قراره تمام بشه ؟  

جواب دادم : کم کم داری فیلسوف می شی 

سوال کرد : زندگیه جنسیت چطور میگذره؟ 

جواب دادم : آدمِ بی پول و سرمایه که در هفته چند ساعت وقتِ خواب هم نداره،  دیگه نایی براش نمی مونه تا به اموراتِ زیرِ نافیش فکر کنه ! آدمی که اونقدر ناتوانه که نمی تونه زندگیشو شبیهِ رویاهاش دربیاره لیاقتش خودارضایی هم نیس! 

سوال کرد : برگرد! بیا!  میای ؟

جواب دادم : باورت میشه یکهفته پیش تهران بوده باشم ؟ 

سوال کرد : اگه دوباره اومدی مرخصی ، میشه ببینمت؟ 

جواب دادم : چیه ؟ نکنه می خوای منو بگیری؟ 

سوال کرد .... 

بغض داشت صداش، صدای ِ فین اش می اومد، 

خانمه پری ویران می شود.
 سوال کرد : دلت می خواد بچه داشته باشیم؟ 

اولش خواستم حرفِ دلمو بزنم و بگم : آآآره ، یه دختر ِ مامانی که رنگِ چشماش شبیهِ تو بشه ، بهره ی هوشش به تو رفته باشه ، قد و هیکلش به من! زبون درازیش به من، دستاش شبیهِ دستای تو ... 

یهو اون یکی زنِ خودخواه و عُنُقِ درونم ، بدونِ اینکه از من اجازه بگیره سریع جوابشو داد: بچه؟ هه!! اینم از خودخواهیته که میخوای پایِ یه موجودِ دیگه رو به این گه دونی باز کنی! 

سوال کرد : بنظرت خودخواهم؟ 

جواب دادم : شک نکن ! 

 از درونم یه صداهایی میومد، تو گه خوردی با هفت جد و آبادت زنیکه ی بیشعور ِ لعنتی! چرا اینقدر منفعل و ناتوانی؟ چرا راستشو نمی گی بهش؟ 

صداش میلرزید و بغض آلوده بود، و این برای به فاک کشیدن بقایای روحِ من کفایت می کرد!

خدایا من دیگه ناتوانم ! بفهم ! نفهم!
 سوال کرد : تو نمی خوای از همخوابگی هام بدونی؟ 

جواب دادم : واسه آدمی مثه من ، که همه ی هم  و غمش خفه کردن بغض های شبانه و خوابگردی هاشه ، چه فرقی داره بدونم ، تو با چند نفر میخوابی ، اصلش اینه که میدونم ، تهِ ته ِ همخوابگی هات ، واسه گول زدنِ غرایزته ، واسه اون سیکل های ِ معیوبی که توی زندگیته!  

جواب داد : از بس که تو لامصبی ! 

همون زنیکه ی عُنُقِ داخل  ِ من زمزمه می کرد: 

هی دختر!ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ .. ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...... ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ .. ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ، ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﮐﺸﻒ ِ خﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ..  ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ . ﺁﻥ ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ . ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ . ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ یا ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ، ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ،ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ..ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ . ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ . ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ،  ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ . ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ، ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ.  

 آن دیگر منِ واقعی تر با ریشخند به انتلکلتوالیته بازی های زنیکه ی شماتت گرم،  مجبورم کرد خودِ واقعیمو بنویسم: 

شما بدونین:

من دیگه بریدم ! مدتیه  بشدت بیمارم و او نمی داند، چند سالِ قبل زمستون ، وقتی دوباره  این پلاکت های لعنتی دوباره از خونم قهر کرده بودن و تمامِ سطحِ پوستم مثلِ جگر قرمزِ مایل به قهوه ای شده بود، وقتی استخوان هایم درد خرد کننده ای را تحمل می کردند ، توی ِ اون دی ماه ِ دوست نداشتنی ،  توی ِ اون بیمارستانِ لعنتیِ خصوصیه خیابون زرتشت !  ویرانی اش را با چشم های خودم دیدم، وقتی نیمه های شب رفیقِ انکولوژیستشو ،  برای دیدنِ من آورد،لرزشِ دستش، لرزش ِ صدایش ... اضطرابش، مرا بیمارتر می کرد ، چه ، من آدمِ دیدنِ این صحنه ها نبوده و نیستم، از همان شب به خودم قول دادم ، دردم را به او نگویم ، او باید فقط در صدر خاطراتِ دخترِ خیالپردازش بماند ، او که حالا دارد این نوشته ها را نمیخواند، او که سالهاست مرا فیلسوف کوچولویِ خودش می نامد ! دیشب اما... بشدت بیمار بودم،چند روزیه،  تورم غدد لنفاوی نمیزاره حتی آبِ دهانم را به راحتی قورت بدهم ! تب و لرز . ضعف.سرگیجه ی وضعیتی...تهوع !!! اما بغضِ دیشبش... وقتی پرسید ، کی میایی ؟ کی میبینمت ؟ باعث شد بیماری ام را ندیده بگیرم ، بغضش ویرانم کرد. 

 یک لحظه دلم سنگفرش های خیابان خدامی را خواست، دستهایش را، چشم های میشی اش را، سیگار کنت ِ لایتش را ...  

ظهیرالدوله ی خونم پایین اومده رفقا! رها جان : میدونم که هر وقت اونجا میری منو یاد میکنی و مسیج میدی ، ازت ممنونم رفیقِ کهنه !خدایا این همه زنِ دیوانه و چند قطبی در من چه گهی خورده اند ، در طیِ سالیان؟ 

چرا تو فکر می کنی این بیشمارگان    ،باید  در من چنگ بیندازند !!! که من ، نه منم؟ والا من نیم ، من هم نیستم. ربع من ، هم نیستم ،

پفیوزِ من، گریه می کنی؟
گریه نکن!!

خدایا پاهای من میخواهند بجای پرسه زدن و لولیدن در دنیای آدمیان ، به هیبتِ سُمِ اسبهای وحشی در بیان و به کسری از ثانیه ، کوهپایه ها و دشت ها را بدوند! من میخواهم در این دنیا نباشم وقتی او بغض دارد ، وقتی او غمناک است... 

 

دیدگاه‌ها (89)
سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:34 ق.ظ
سلام
وای عجب پستی بود ها واقعا قشنگ نوشته بودی
ولی خب سوزناک و غم آلود بودش
امتیاز: 8 0
سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 05:29 ب.ظ
ایشون همونی هستند که از بس چهار شونه بودن موقع تولد قابله استخوان ترقوقه اش رو شکسته؟
خب البته کنجاویه دیگه . میخوای نگو
امتیاز: 10 1
پاسخ:
نع ! اون متاهله دخترجان ، آدمِ متاهل فقط یعنی پدر یا برادر!
سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ب.ظ
چقدرحرفهات بزرگه پری

"ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﮐﺸﻒ ِ خﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ .. ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ."

"ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ، ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ"

راستش باخوندن این حرفها یاد گفتگوی منحصر به فرد نیچه ودکتر برویر درفصل 20کتاب"ونیچه گریه کرد" افتادم

"نیچه:
یوزف خیلی بهترمی بودکه کمی ازاین شجاعت را درراه تغییرخود به خرج می دادید.وظیفه وصداقت، ریاکاری وپوششی است که می توان به خوبی پشت آن مخفی شد.رها کردن خویش یک " نه مقدس" است حتی درمقابل وظیفه.
چندبارازشماشنیدم که می گویید می خواهید خودتان شوید؟چند مرتبه گله کردید که هرگزباآزادی آشنانشدید؟
خوش قلبی وظیفه شناسی ووفاداری میله های زندان شماست...سگ های وحشی شماازلذت درزیرزمینتان پارس می کنند وشما می خواهیدآزادباشید.

برویر لابه کرد:
امامن نمی توانم آزاد باشم ، متاهلم ودرفرزندان شاگردان وبیمارانم وظایفی دارم
نیچه گفت:
"انسان برای آنکه بتواند چیزی والاترازخود بسازدبایدابتداخودراساخته باشد.درغیراینصورت فرزندانی باتمایلات نفسانی بارمی آوردتا تنهایی یا خلا اطراف خودراپرکند.وظیفه ی شما بعنوان پدراین نیست که یک یوزف دیگر مثل خودتان بسازیدبلکه بایدچیزی والاتر پرورش دهنده وزراع آینده خلق کنید"

چقدر حرفهات بزرگه پری

"ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ . ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ"

چقدرتو بزرگی پری
امتیاز: 17 0
سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:51 ب.ظ
تهران که رفتی میروی که ببینیش نه؟ هرچند گاهی میشود که یاران کهنه در گذشت زمان دیگر شراب کهنه نیستند
امتیاز: 11 1
پاسخ:
دیدنش حالمو خوب نمی کنه
چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 02:55 ق.ظ
واو ، عجب عاشقانه ای !

همینه دیگه
همیشه با خودم فکر میکنم هر چقدر هم عمیق بشی، تنها بشی، رو پای خودت واستی، زهر مار بشی، رشد کنی، گنده بشی (که البته همه این شدن ها فارق از ادا درآوردن و ژست گرفتن هستش و کاملا در جریان زندگی اتفاق افتاده)
آخرش واسه همین چیزای دم دستی، واسه همین آدم های مهم تلقی شده (که واقعیت اینه که راهی جز مهم تلقی کردنشون نداری) سر میخوری. و این خیلی تلخ و غیر قابل حضمه، خصوصا وقتی به این فک کنی که همه این احساسات، همه این لحظه ها، همه این فکر ها، از ذهنت میگذرن و یه روزگاری مطلقا هیچ کس یادآوریشون نمیکنه. مث اینکه با یه دوربین کلی صدا و تصویر جمع کنی، و هیچ کس، هیچ وقت تماشاش نکنه، حتی خودت.

پ ن: خدا ؟؟؟؟!!!!!! بی خیال...
امتیاز: 23 0
چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:54 ب.ظ
سلام پری جون عزیزم قول داده بودم میام اینجا و اومدم وباز هم باید بگم شرمنده که انقدر دیر . نوشته هایت رو خوندم میشه گفت تقریبا همه رو و اون یک دونه ای که گفته بودی با دقت بیشتری . مثل همیشه انقدر زیبا که آدم گم میشه توش خیلی مراقب خودت باش پری جون . امیدارم بهتر شده باشی . به نظرم گاهی هم لازمه که احساست رو بگی و این منوط کردن زندگی بر بودن یا نبودن دیگران نیست . این گفتن حست وقتی و جایی هست که دوست داشتی
ممنون از کامنتت و ممنون به خاطر تمام حرفهات . هنوز کامنتها رو کامل تایید نکردم البته
امتیاز: 14 2
چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 05:23 ب.ظ
خیلی دلم میخواد این نوشتتو بفهمم ولی اون شخص برام مجهوله اصلا پسره یا دختره؟وبلاگتم خوندم ها ولی سر در نمیارم
امتیاز: 11 5
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:12 ق.ظ
...من گیج شدم یعنی چه؟اون قبلیه متاهله پس این کیه ؟؟
ببخشید قصد فضولی نداشتم!
چرا اگرم برگرده مثل قبل حال آدم خوب نمیشه؟یکی بمن بگه!1
بعد 7سال .. 3ساله تموم کردیم برگشته باز این بار برای ساختن آشیانه مشترک.پس این همه سختی اشک وآه,تحقیر دیگران,رسوایی...اون همه روزارو کی میتونه بهم برگردونه که با اشک گذشت
امتیاز: 10 0
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:51 ب.ظ
عشق ارزش باختن داره
و جز عشق هیچ چیز با ارزشی در این دنیا وجود نداره
نیچه اینهمه دنیا و فلسفه و خدا رو زیرو رو کرد و در پایان چندین بار به پای لو گریست چون او هم دانست عشق و دیگر هیچ...
امتیاز: 9 0
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:13 ب.ظ
چرا تو انقدر قشنگ مى نویسى...
امتیاز: 11 0
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:47 ب.ظ
سلام پری جونم سالهاست که میخونمت گلم

خیلی دلم میخواد باهم ازنزدیک آشنا بشیم ویه رفاقت صمیمی وهمیشگی البته من شیرازم اما خوب گاهی میتونیم برنامه ریزی کنیم وبهم سربزنیم آخه من بیش ازحد تنهام درضمن تحمل وجود هرآدمی هم ندارم اما فکرمیکنم تو ازاونایی هستی که واقعا ازوجودت لذت خواهم برد یا دراصل ترو کم دارم تو دنیای خودم . خوشحال میشم افتخار بدی . اگه موافقی بگو شماره تل بدم . اگه نه هم رویی هست وزوری نیست بازم خواننده خاموشت میمونم بوس بای
امتیاز: 10 0
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:50 ب.ظ
Az bass ke lamasabi to
امتیاز: 9 0
پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:16 ب.ظ
من واقعا نمی فهمم این همه آدم احمق که بود و نبودشون هیچ فرقی نمی کنه چرا باید سر و مر و گنده باشن. بعد تو دختر به این ماهی این همه درد بکشی.
برات آرزو می کنم هر چه زودتر خوب شی. سالها هم زنده باشی و برامون بنویسی پری.
امتیاز: 13 0
جمعه 21 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:11 ق.ظ
قضاوت نمی کنم پری،ولی دلم واسش سوخت...
امتیاز: 10 0
جمعه 21 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:30 ق.ظ
ببینمـ تو چرا باید انقدر خوب بنویسی که آدمو بکنی تو خاطرات گذشته ـَش! هان!!!!؟؟

دلمـ میخواد چنتا فُشِ اِسمی بهت بدمـ بابت این پُستت ، که دیگه از این پُستا نزاری که روح آدمو از بدنش جدا کنی ، که آدمو یاد گذشته ی دربه داغونش بندازی ، که یادش بندازی قبلا کی و چی بوده ، الان کی و چی هست

فکـ کردی فقط خودت از این دردا داری! فکـ کردی ملت میان اینجا واسه تفریح این پُستارو بخونن...ای پَری ای پَری
امتیاز: 10 0
جمعه 21 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:35 ق.ظ
نوشته هاتون زیباست.ممنون که مینویسید
امتیاز: 10 0
جمعه 21 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 07:33 ب.ظ
پری.... خوبی؟
کلمه کم آوردم نمیتونم بنویسم.
.
.
.
.
خوبی؟
امتیاز: 14 0
پاسخ:
Khub misham duste man
Khub misham....negaran nabash
جمعه 21 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:17 ب.ظ
سلام،امیدوارم به ارامش برسی
امتیاز: 9 0
شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:49 ق.ظ
...
امتیاز: 8 0
شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:11 ب.ظ
شاید از دوست داشتن زیاده که اذیتش میکنی..

الان بهتری پری؟
امتیاز: 11 0
شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 04:02 ب.ظ
خیلی خوب می نویسی پری
مرسی که می نویسی
امتیاز: 11 0
شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:07 ب.ظ
تو که "دل"ت میخواد، چرا میذاری "زبون"ت نخواد؟
گرچه بهترین زندگی وجود نداره ...
امتیاز: 11 0
شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:58 ب.ظ
سلام پری
حرفی واسه گفتن باقی نمیمونه جز اینکه امیدوارم خیلی زود به شادی و آرامش برسی
امتیاز: 9 0
یکشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:17 ق.ظ
Lanaty hamlet khube?Javan bede
امتیاز: 9 0
یکشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:22 ب.ظ
آدمو میبری به یه مقطع مزخرف زندگی .بسیارم هم تلخ میبری،وسط های خوندن نزدیک بود بزنم لهت کنم
امتیاز: 8 0
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:04 ق.ظ
Ziba
امتیاز: 8 0
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 05:24 ب.ظ
اگه انقد همدیگه رو دوست دارین چرا باهاش ازدواج نمیکنی. درسته ازدواجم مشکلات خودشو داره اما اگه ازدواج متوسط رو به بالایی بکنی خیلی بهتر از این دوران تجرده. شاید تو رو برای زندگی مشترک نمیخواد و دنبال چیز دیگه است؟ در اونصورت ولش کن. ولی قضیه بچه که گفته چی؟ شاید فکر میکنی به خاطر مشکلاتی که داری نباید ازدواج کنی ولی اگه کسی باشه که همه این مشکلاتو بپذیره چی؟ سخت نگیر این دنیای کوفتی رو. خوشترین آدما هم دردایی دارن که از نظر خودشون بزرگترین درده. اینکه دردات متعدده یعنی ظرفیتت بیشتر از یه عده دیگه است. بعضی درداشون کمه ولی ظرفیتشونم کمه.
امتیاز: 11 0
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 07:32 ب.ظ
http://temerity.blogfa.com/post/407
بخون اینو .
امتیاز: 7 0
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:26 ب.ظ
خب چرا طوری می نویسی وقتی آدم بعد چن سال دوباره میخونه داغون شه؟
امتیاز: 10 0
سه‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:58 ق.ظ
خدا نکنه که خدا بیفته روی دنده لج
امتیاز: 11 0
سه‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:59 ق.ظ
نتونستم در مقابل وسوسه کامنت گذاشتن مقاومت کنم ....جملات همه طلایی بود....
من هر کی رو لینک میکنم زود طبدیل میشه به محل تردد خواننده هام...دوس ندارم خوندن این نوشته ها رو با کسی از خواننده هام شریک بشم...پس تا اطلاع ثانوی ما جز خواننده های شماییم....سلام پری....
امتیاز: 9 0
سه‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:30 ق.ظ
...ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ...
من تازگی به این رسیدم که انکار جسم، روح رو بیمار میکنه. ماهایی که برامون ظاهر مهم نیست، اسیر روحای بیمار خودمون و روحای بیمار طرفای مقابلمون میشیم. باید ورزش کنیم. باید غذای درست درمون بخوریم. باید فیلمای درپیت هندی ببینیم. باید بریم دکتر پوست و تغذیه.
وقتی همه ی این کارا رو کردی تازه میفهمی خودت رو از توی چه منجلابی نجات دادی.
توی سرازیری نیفت عزیزم. نذار قل بخوری و راحت بری اون پایین پایینا. دستت و به سنگا و بوته های حقیر بند کن... اگه میخوای زنده بمونی و زندگی داغونت نکنه...
امتیاز: 9 0
پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 02:05 ق.ظ
میخوام توی یک جمله بگم (نوشته ویران کننده ای بود). انقد حال و آن داشت که هیچ چیز دیگه نمیشه گفت. بسیار تأثیر گذار بود پری.
امتیاز: 6 0
پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:26 ق.ظ
سلام
من وبلاگتونو می خوانم واقعاً زیبا می نویسید
خواهش می کنم رمز وبلاگ قدیمتون رو برای خوندن یاداشت های خصوصی بهم بدید
با تشکر
امتیاز: 6 0
جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:20 ق.ظ
Behtari
Aya
امتیاز: 8 0
جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 02:48 ق.ظ
سلام خیلی وقته نت ندارم الانم با گوشی شوهری اومدم
این اس کلی ما ک نمیتونیم اون موقعی ک باس حرف بزنیم لال میشیم یا شعر میگیم هم خودش عالمی داره
هرچند این حس قشنگ نباس با وصل هرز بشه
عشق زمانی حرمتش حفظ میشه ک دوری و هجر همراهش باشه اونموقع هس ک اگه بدونی جسم و ذهنش با کس دیگه هس بازم دوسش داری و از فکرش چشات نم میگیرن بلد نیستم حرفای بزرگ بزنم اما این و آجی کوچیکت تجربه کرده
سعیدو دیدم با اینکه قیافه سابق و نداشت زن و بچه داشت منم همینجور اما بازم دلم گرفت لرزید تمام گذشته مث فیلم اومد و رد شد
ب حسم حسودیم میشه ک ن رنگ میبازه ن کهنه میشه اگه الان زنش بودم مطمئنم ایقد دوسش نداشتم
میگم چرا هیچ وقت از من نمینویسی؟؟؟؟
امتیاز: 9 1
شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 02:47 ب.ظ
قضاوت کار سختیه
امتیاز: 8 0
یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:12 ب.ظ
سلام من و صبا رو به یاد داری؟ چقد خوبه که هنوز می نویسی همچین پر قدرت و با صلابت و البته کمی تیره مثل روزگار بشر تو این دنیا. من و صبا اومدیم زیر این سقف مشترک ولی وبلاگ مخاطبی نداشت ما هم ساکت شدیم. زندگیمون خیلی خوب و شاده قدیما سوال کرده بودی گفتم شاید دوست داشته باشی بدونی. امیدوارم همیشه بنویسی حالا با ذوق و شوق باشه بهتره تا ناشی از بغض.
امتیاز: 6 0
پاسخ:
Salam omidjan
Mage Moshe shoma do taro yadam bere?? Shoma dustha
Ro
Payande va mana
Bashin
سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 02:43 ق.ظ
تو ای پری کجایی ؟!
بنویس تو رو خدا...
امتیاز: 14 0
سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:10 ب.ظ
___________________--------
_________________.-'.....&.....'-.
________________\.................../
_______________:.....o.....o........;
______________(.........(_............)
_______________:.....................:
________________/......__........\
_________________`-._____.-'شاد باشی مهربون
___________________\`"""`'/
__________________\......,...../
_________________\_|\/\/\/..__/
________________(___|\/\/\//.___)
__________________|_______|آرزومند آرزوهــــای قشنگت
___________________)_ |_ (__
________________(_____|_____)
............ *•~-.¸,.-~* آپ کردم *•~-.¸,.
امتیاز: 5 4
پنج‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:51 ق.ظ
سلام... یک ماه شد که لینکت کردم. سری بزن و اگه فضایی بود لینک کن
امتیاز: 7 5
پنج‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:25 ب.ظ
لینک؟
امتیاز: 6 2
پاسخ:
Link kardan yek amre saligheie
Ejbar ke nistesh
دوشنبه 7 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:32 ب.ظ
درود رفیق ..
همدیگر را گم کردیم ؟
فراموش کردیم ..؟
رفیق من ان دختر عونوق درونت را بسیار دوست می دارم ..
امتیاز: 6 0
پاسخ:
To koja budi critical mind? Chera nabudi inhame
چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:58 ق.ظ
پری کجایی؟ یه خبر از خودت بده نگرانت شدم
امتیاز: 7 0
جمعه 11 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 02:49 ب.ظ
خوندیمش.می ارزید به بلندیش
امتیاز: 6 0
شنبه 12 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 02:52 ب.ظ
پری کجاست ؟
تو باغچه...
امتیاز: 11 1
یکشنبه 13 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:38 ق.ظ
پری روزه ی سکوت گرفتی؟
زنده ایی؟کجایی؟
امتیاز: 3 0
دوشنبه 14 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:46 ب.ظ
پری دوستت دارم...
امتیاز: 6 0
سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 04:57 ب.ظ
یادمه دوست داشتی پوراحمد قسمت دوم شب یلدا رو بسازه،
یه خبری خوندم که یه فیلمنامه نوشته به اسم "برزخ حامد"
دنباله شب یلدا ست گویا ! :)

اینم لینک خبر:
http://www.caffecinema.com/new/index.php/cinema/item/4592-کیومرث-پوراحمد-قسمت-دوم-فیلم-شب-یلدا-را-می-سازد.html

پ ن: چرا نمی نویسی ؟!
امتیاز: 12 0
چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:32 ق.ظ
اشک پفیوز ار بجنبد
سر به رسوایی زند
امتیاز: 4 0
پنج‌شنبه 17 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:46 ب.ظ
If the middle part was your manifest, well done
امتیاز: 4 0
شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:55 ب.ظ
کجاهایی پریه زیبا؟میخونه یا معبد؟
امتیاز: 3 0
پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 04:35 ب.ظ
پری خانم چی شد پس؟ قرار بود برای من اطلاعات بدی.
امتیاز: 4 0
پاسخ:
Gmailam baz nishe ostad
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 06:05 ب.ظ
پری گلی خیلی خلی
امتیاز: 4 0
شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:15 ب.ظ
پری...
نمیخوای بیای؟
امتیاز: 5 0
پنج‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 06:34 ب.ظ
امتیاز: 4 0
سه‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 08:56 ب.ظ
Hang me, oh, hang me
I'll be dead and gone
Hang me, oh, hang me
I'll be dead and gone
Wouldn't mind the hanging
But the laying in the grave, so long poor boy
I've been all around this world...

Ps: benevis dige !
امتیاز: 3 0
جمعه 16 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:03 ق.ظ
من هی کامنت میذارم که مطمئن بشم هنوز سر میزنی به اینجا !
امتیاز: 2 0
پاسخ:
هستمت رفیق
پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:43 ق.ظ
خوبه، ولی بنویس دیگه ! :)
امتیاز: 4 0
یکشنبه 25 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 04:46 ب.ظ
بیا به وبم تا درمان شوی...ای پری ایی که خل هستی و درمیان دوستان من لینک شده ایی...پفیوز چطور است؟
امتیاز: 2 0
سه‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 04:18 ب.ظ
امتیاز: 5 0
پنج‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:49 ق.ظ
کجایی!
امتیاز: 2 0
سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:24 ق.ظ
کجا دارد باشد این پری...خودتان کمی بیندیشید..بعد از آخرین پُستش چه شده و کجاست..

قول خودش: یا علی گفته و عشقش آغاز شده
امتیاز: 4 1
سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:46 ب.ظ
سلام پری خانوم!
من پستات رو خوندم...غمگین شدم که اینقدر غمگینی!
امیدوارم یه روزی زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده...
ولی یه چیزی رو تو این پست نفهمیدم!
بابایی؟
امتیاز: 3 0
چهارشنبه 5 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:41 ق.ظ
من نمیفهمم پری.میگن خدا اونایی رو که دوست داره زیاد امتحان میکنه.میگن خدا از مادر مهربونتره.
اما من پسرم رو امتحان نمیکنممن همیشه برای پسرم راحتی و آرامش میخوام اگه لازم باشه پامو میذارم رو آتیش تا پسرم پا بذاره روی پای من.
من نمیفهمم پری ولی خوب شو.من خیلی ناراحت پلاکتها،غدد لنفاوی و بقیه چیزها هستم.به خاطر ما نه به خاطر اون بغض خوب شو.
امتیاز: 2 0
پنج‌شنبه 6 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:12 ق.ظ
جالبه تو یکی هنوز زنده ای
امتیاز: 2 0
سه‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 06:23 ب.ظ
چه پری توپی یافتم اینجا....
و چه غمهای بزرگی...بعضی ازچیزهایی روکه گفتی خوب میفهمم...
امتیاز: 2 0
جمعه 14 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:14 ق.ظ
امتیاز: 3 0
جمعه 14 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:56 ب.ظ
پری جان جانان،
یه چیزی بنویس دلمون نگیره هر وقت میایم اینجا
تقریبا سه ماهه نیستی عزیز !!!
امتیاز: 4 0
چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 01:34 ق.ظ
پری نکنه مردی؟
امتیاز: 4 0
پاسخ:
یه جورایی
دوشنبه 24 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:35 ق.ظ
نمرده باشی کاش.
کاش هنوز چایی بخوری.
کاش هوس کنی گاهی کیکی چیزی بپزی
کاش زیر ابروهات را برنداشته باشی
کاش روتختی نو بخری برای عید
کاش زندگیت بوی قرمه سبزی بگیرد بعضی روزها.
کاش بروی فیلم ِ پرویز را ببینی
کاش فرار کنی از زیر بار ِ هرچیزی که مانده به جانت.
کاش سلامت باشی.
شعر بخوانی. بنویسی.
کاش لباس نو بخری. عطر بزنی.
مو شانه کنی.
دورو بریهات را محکم ببوسی
چایی دم کشیده باشد
بعد لم بدهی توی آفتاب بی رمق پاییز
دل ِ شیب برداشته ات،صاف میشود.
به خدا...
امتیاز: 3 0
پنج‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 06:40 ب.ظ
پری کاتب زند ه ای؟
امتیاز: 1 0
جمعه 28 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:35 ب.ظ
پری، "حباب شیشه" رو خوندی ؟
"سفر ماه عسل" رو چطور ؟
اولی از سیلویا پلات
دومی هم از پاتریک مودیانو

همینجوری به ذهنم اومد بهت بگم اگه دوست داشتی بخونی، تو که چیزی نمی نویسی، ما هم هی باید کامنت پرت و پلا بذاریم.
امتیاز: 2 0
شنبه 29 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:16 ق.ظ
اخه پری چجوری میتونی این همه نباشی و ننویسی؟؟؟!!!پری از ما خسته شدی؟پری خانوم...اخه وقتی این همه نمی نویسی،خداییش حرفات تو دلت قلمبه نمیشه؟ببین،این سکوتت از اون سکوتای خطرناکه ها،کشندس...تو باید حرف بزنی پری...تو باید بنویسی...چرا اذیت می کنی،چرا نمیای؟
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خطرناکه رفیق جان...
یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 03:04 ق.ظ
Pary
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1393 ساعت 09:09 ق.ظ
پرى جانم خوبى؟
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1393 ساعت 11:01 ب.ظ
یه حسی به من میگه با خودت عهد بستی تا تعداد کامنت های این پست به 100 نرسه پست جدید نمیذاری
امتیاز: 0 3
جمعه 5 دی‌ماه سال 1393 ساعت 12:21 ب.ظ
لالایی کن لالایی برگ بیدی
بخواب جونم تو فردا رو چه دیدی
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب بیداری خاموشی میاره

لالایی کن لالایی برگ بیدی
هوا کم کم میره رو به سپیدی
نترس از سردی آخر خون میگیری
تو قلب گرم خورشید جون میگیری

پ ن: پری این لالایی رو گوش بده. تازه پیداش کردم. مال رامشه. عالیه :)

http://uploadboy.com/y70pzwqdwl8p.html
امتیاز: 3 0
جمعه 5 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:22 ب.ظ
کجا بودی؟ چرا تا حالا نخونده بودمت چز متنایی که ازت کش رفتن و تو اف بی منتشر میشه و من امروز همش دهنم باز بود! منی که صبح بود که خوابیدم و صبح تر که پا شدم و خوشبختانه کلاسم کنسل شد و یک بنددد خوندمت و لبخند بودم و تعجب که کجا بودی و من چرا انقدر دیر خوندمت؛ اخه انقدر وادی مشترک؟ خیلی لذت بردم و بابتش ازت ممنونم!
امتیاز: 2 0
جمعه 5 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:06 ب.ظ
کجایی بچه!
امتیاز: 2 0
شنبه 6 دی‌ماه سال 1393 ساعت 05:11 ب.ظ
گاهی فکرمیکنم فضای وبلاگ برا نوشتن یه چیزدیگست ولی نه انگار اینجوریام نیست
امتیاز: 2 0
شنبه 6 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:11 ب.ظ
پری جون خوبی؟ دیگه دارم بدجور نگران میشم....
امتیاز: 1 0
پاسخ:
روزهای نقاهته رفیق
یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1393 ساعت 02:20 ب.ظ
سلام .یه چی بنویس بخونیم پری جان
فقط توش فحش زیاد باشه . غیر مستقیم به همه چی فحش بده
ایول
امتیاز: 1 0
دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393 ساعت 02:31 ق.ظ
از یه جایی به بعد
به همه چیز و همه کَس ، بی اعتنا میشی
دیگه نه از کَسی می رنجی ، نه به کَسی دل می بندی
اینجاست که میفهمی
آدم از درد های کوچیکـ میناله
وقتی ، ضربه سهمگین باشه
لال میشه...




پ.ن: تو خوشگلی؟!
امتیاز: 1 6
چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 09:17 ب.ظ
سلام پری. نکنه بمیری؟ که این دنیا بدون تو لنگ می زنه و من که همه عمرم با دلتنگی گذشته برا نوشته های جامانده تو دلتنگ میشم.
امتیاز: 0 0
جمعه 12 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:45 ق.ظ
سلام پری خانوم
شاید بخاطر به قول شما عزیزانی که با سرچ... به اینجا
رسیدن نمی نویسی؟بنویس خیلی نوشته هاتو دوست دارم بنویس
چقدر زیبا می نویسی ، هر بار این پست رو میخونم اشک میریزم
امتیاز: 0 0
شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 05:27 ب.ظ
پری یه چیز میگم جان من بد برداشت نکن
باور کن نه بیمار جنسیم نه زده بالا
ولی خداییش نمیدونم چرا گاهی دوس دارم ماچت کنم وقتی میخونمت حال میکنم خیلی دوست دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:56 ق.ظ
من میخواهم در این دنیا نباشم وقتی او بغض دارد ، وقتی او غمناک است...

این یعنی عمق فاجعه ...
امتیاز: 0 0
جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:00 ب.ظ
کاش این پست رو سه سال قبل نوشته بودید و خوانده بودم ...من که انقدر وابسته به آدما بودم و ضربه خوردم...
خیلی از شما ممنونم
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد