X
تبلیغات
رایتل

ریس، ریس ِ عزیزم

شنبه 28 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:48 ب.ظ

جایی که من زندگی  میکنم ، یک خیابان دراز و پر از ترافیکه بنام کیان پارس ، که دوطرفِ این خیابان در اشغالِ مغازه های فست فودی و کبابسرا و چندتایی کافه هست . ،   خیابان ِ نامبرده محل قرار و مدارهای دونفره و لاسیدن  پسردخترها است و  در روزهای تعطیل بسیاری از مردهای متاهل که بدنبال تنوع ِ همخوابگی هستند در این خیابان می چرخند و خیلی آنست ، به خانم هایی که در حال رژه هستند پیشنهاد قیمت میدن و بعدش اگه به توافق برسند یاعلی می گن و عشقشون آغاز می شه ، من از این شهر خیلی خیلی بدم میاد  ، اصلن من امروزمیخوام غر بزنم و از بدیهای زندگیم بگم ، لطفا هرکی بدش میاد بره لباساشو درآره جلوی آفتاب دراز بکشه ، اینجا صفحه ی منه ، در این محل قیمت رهن و اجاره منزل هم اندازه ی ظفر و مبرداماده ، اهواز شهر گرونِ الکی هستش که رودخونه  ای بنام کارون داره و شهرداری ِ این شهر ، علاقه بسیار زیادی به زدنِ پل بر روی این رودخونه داره ، محل ِ زندگیه من توسط یک پل دو بانده ی قدیمی به خیابان های کلیدی راه  داره که الان مدتیه بخاطر عریض کردن ِ این پل مسیر ورود و خروجش دارای ترافیک پاره کننده ای شده ، و من مجبورم حدود نیم ساعت یا بیشتر وقتی خسته و کوفته از سرکار برمی گردم در ترافیک ماتحت پاره کنش بمونم و کمی فحش بدهم . مردم ِ این شهر فتیشِ سیری ناپذیری نسبت به این خیابان و مغازه هاش دارن، بعداز ظهرها اگر وقت فراغتی داشته باشید و بهانه ای برای خرید، صف متوالیه زنها و دخترهای روغنی و بوتاکسیه فراوانی در مراکز خریدِ این خیابان به چشم میخورد ، اکثر این عابرها  از محله های متوسط ِ این شهر هستند و من دقیقا نمیفهمم این انبان ِ گه ، این خیابان ِ بی ریخت چه جاذبه ای میتواند داشته باشد ؟ یکی دیگر از بازده هایی که به کرات شاهدش هستم ، تردد ماشین های مدل بالا و بعضا پلاک موقته که بدنبال سوار کردن ِ زن و دخترهای پولی... ساعتها وقت خودشان و شما را به فاک ِعظمی میدن ، حالا گور پدر ِ تو که آنکالی و یا دیرت شده و یا خسته و کوفته از کشیک دو روزه برمیگردی... اینجا وقتی توی خیابونش میری بعضی ها فکر می کنن تو یک زن یا دختر بیکار بوده ای که از صبح تا عصر در خانه ی پدر مادر پولدارت و یا شوهر گاگول و بسازبفروشت لنگت را هوا کرده ای و الان برای اینکه حوصله ات سر رفته آمده ای تا از فروشگاههای برند فروش کفش و کیف رنگی پنگیه چرمی بخری و بدت نمیاید که دوست پسر لاشی و پولدار چند روزه تور کنی تا شاید اوقاتت متنوع تر سپری شوند. اینجاست که تر و خشک با هم به گ ا می روند و اگر نخواهی همرنگ جماعت شوی قطعا تو را ج ن د ه خواهند نامید . چند شب  ِ قبل ساعت نه و خورده ی شب ، در ترافیک همیشگی مشغول رانندگی بودم ، یک ماشین عجیب غریب و سیاه رنگ درست موازی با ماشین ِ من هم ترمز کرده بود و منتظر بود چراغ سبز بشه ، تمام کسانی که منو می شناسن ، از اخلاق ِ گند من در اجتماع خبر دارن ! من آدمِ لبخندو نگاه به دور و بر نیستم . زیاد متوجه اطراف نمی شم ، زیاد با دوروبری ها نگاه رد و بدل نمی کنم ، دلیلشم اینه که حال و حوصله ی خودمم ندارم ! اون ماشینه همزمان با من ترمز میکرد ، همزمان با من دنده عوض میکرد ... متعجب شده بودم، سرمو چرخوندم ببینم مرگش چیه؟ یه پسر بیست و چند ساله با کله ی گرد و قیافه متوسط رو به ضعیف ، دستشو از پنجره بیرون آورده بود و اشاره میداد ، آقا من اینفدر از این آدمای گداصفت که ماشینای چند صد میلیونی دارن ولی دلشون نمیاد کولر روشن کنن بدم میاااد که نگو ! پسره هی چشم و ابرو میومد  یه چیزایی میگفت که من نمی فهمیدم ، داخل ماشین ِ من آرش سبحانی داشت میخوند : دوز ور دِ  دیز مای فرند  ... لای لای لای لای لای ... من حواسم به ریده مان کیوسکِ عزیزم بر کیفیتِ دوباره خوانیه این شاهکار بود! پسره هم ماتحت خودشو پاره کرد که من جوابشو بدم ، با خودم میگفتم : خدا روزیتو یه جایِ بهتر ، پیش یه زن ِ درست حسابی تر و نرمالتر حواله کنه بالام جان ، یک ربع گذشت چهار راه اول رو گذروندم ، اومدم بپیچم توی ایدون ، ایدون یک خیابان فرعی در این منطقه است که من برایش نیم کیلو خواهم رید، داشتم می گفتم : اومدم بپیچم توی ایدون یهو همون ماشین سیاهه پیچید جلوم ، بدجوری تغییر مسیر داد و اگه مهارت من در کنترل رانندگی نبود(بله من راننده ی بسیار قهاری هستم و این اصلا جنبه ی از خود تعریفی نداره)  تصادف شدیدی در انتظارم بود ، ترمز دستی رو کشیدم ، صدای قیژژ تایر و بوی سوختگی لنت ماشین و تلفن های مکرر و همزمان با این اتفاق،که  از سرکار بودند حسابی منو بهم ریخته بود ، شیشه ی سمت شاگرد و پایین کشیدم ، به پسره نگاه کردم . داشت لبخند میزد ،من با بی تفاوتی بهش نگاه  می کردم ، یه چیزیو اینجا اعتراف کنم؟ اجازه؟  قد پسره به زور نصفه فضای ماشین رو از نظر طولی پر کرده بود ، بازوهای کوتاه و حال بهم زن ، از مرد و زن قد کوتاه بدم میاد ، حالا زن قد کوتاه قابلِ تحملتره ، لااقل توی بغل جا میشه ، اما مرد قد کوتاه باید سرشو بندازه پایین و جاکش بازی درنیاره که مورد غیض ِ من قرار می گیره ، آره داشتم می گفتم شیشه ی سمت شاگردو پایین کشیدم و انگشت سبابه دست راستمو بالا بردم ، بهش گفتم : فرهنگ چیز خوبیه ، پسره بدجوری دچار سوزش کیون شده بود ، سرشو آورد بیرون و گفت هوی ج ن د ه  با منی؟  آقا منو می گی ... خندم گرفته بود ، بخاطر اینکه توی اون وضعیت ، من با مقنعه و عینک و رنگ و روی پریده شبیه ِ هر جونوری بودم بجز شبیه یک ج ن د ه  ، بخدا مردم ِ ما بقول  ریس ِ گرانبهایم یک مشت کسکش ِ روانی شده اند و یکی باید مسولیتش را بپذیرد، به پسره نگاه کردم ، جوابشو دادم با من بودی؟ گفت آره با این ماشین ِ زاقارتت ! با خونسردی بهش گفتم : ببین : من اگه بششاشم تو و ماشینتو سیل می بره و پامو روی پدال گاز گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم : 

ریس ، ریسِ عزیزم 

 

پ.ن:  

آدمهایی که رابطه ی طولانی مدتشون خراب می شه ، آدم های خطرناکی اند.
اونا می فهمند یه چیزایی میتونه تموم شه،
اما تو هنوز زنده میمونی... 

Damage - 1992

دیدگاه‌ها (22)
شنبه 28 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:30 ب.ظ
شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل تبسم کند!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:44 ق.ظ
پس توی همه شهرا از این داستانا هستو من فقط فرشته و اندرزگوی طهرانو دیده بودم و گلسار رشت!
هه. پس آبادان هم بعله؟!
جواب آخرت عالی بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آبادان ؟ شما اصلن متنو خوندی؟
یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 11:54 ق.ظ
طفلکو له ولورده کردی!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 06:41 ب.ظ
کنار هم می نشینیم
به حال هم بغض می کنیم
دوستت دارم بخاطر عریانی واژه هات بخاطر حال صادقانه بدت که کسی نمیفهمه..
حیف واقعا حیف....
مثه خودتم
مثه خودم
شاید دلایل متفاوت باشه اما احوال گه مصب تفاوتی باهم نداره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:29 ق.ظ
سلام،پری جون!!!!!بد نشو،این الفاظ چیه؟بد آموزی داره عزیزم
راستی شما اصالتٱ جنوبی هستید درسته؟
حال میکنم سوالامو جواب نداده تایید میکنی،حااال
امتیاز: 0 0
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:43 ق.ظ
حق با شناست. اهواز و آبادان رو اشتباه گفتم. ببخشید
امتیاز: 0 0
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 03:37 ب.ظ
:)))
امتیاز: 0 0
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:11 ب.ظ
پری واقعا که تحسینت می کنم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:03 ق.ظ
کار امثال راننده به یه چیز عادی تبدیل شده هیچ برخورد قانونی باهاشون نمی کنند
تمام ازار روحی برای زنهاست
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:04 ق.ظ
میشه از پدرت بیشتر بنویسی؟
من هیچ وقت پدرمو دوست نداشتم
پدرم هم منو
وقتی یه رگه هایی از حست به بابات تو نوشته های قبلیت میخوندم
حسم نسبت به بابام عوض میشد
حس میکردم میتونم یه جورایی دوسش داشته باشم
نمیدونم چرا
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:45 ق.ظ
تو را نه باید دید
نه باید شنید
نه لمس
نه دوست داشت حتی
...
بی دفاع
در محیطی به مساحتِ تنِ تو
در مهی غلیظ از صدای تو
باید راه رفت
و چشم
چشم را...
اگر ببیند که دیگر عشق نیست!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:02 ب.ظ
خدابگم چکارت نکنه پری ازبس خندیدم به این پستت
هنوز دارم میخندم
یاد اون خیابون وحرفات میفتم
به قول یکی از دوستام وقتی از دیدن این شرکت نفتیا اعصابش خورد میشد ومیگفت اینا فقط بلدن هرشب برن رستوران
خوبه بعضی وقتا آدم اعصابش خوردمیشه ها
خنده دار میشه
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 06:14 ق.ظ
خانوم دکتر یه فکری به حال نوشته هات بکن. روز به روز داره ضعیف تر میشه. سیر نزولی داشته نوشته هات. پیروز باشی.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:42 ق.ظ
قلم تون زیبا بود اولین باره که اینجام . همشهری اینور پلی شما هستم و با تک تک غرهایی که زدین موافقم و نظرم در مورد کیانپارس و اونایی که توش می پلکن (گرچه زیتون ما هم تو این کورس شونه به شونه داره میاد ! )کاملا با نظرتون همپوشانی داره اما دوتا مومنت دارم بقول اسداله میرزا ! یک در مورد اون مزاحم عقیدم اینه که هرگونه محل گذاشتن به این "بزرگواران" ورود به یه ماجرای مزخرف دوسر باخته چون چه طرف چه روش کم شه چه روش کم نشه توفیری نداره ، لحظه بعد از شما اون طرف دقیقن همونی کسیه که قبلن بوده !.
دو اینکه در مورد نواختن همه مردایی که فیزیکی "قد کوتاه" نامگذاری میشن خیلی بی انصافی کردید . بعقیده من موضوعاتی که شخص دخل و تصرفی تو انتخابشون نداره نباید عامل تحقیر و کوبندن طرف مقابل بشه علی الخصوص که بخواهیم تعمیم به کل هم بدیم .اگه برگردیم به صحنه اون بزرگوار قبلی ، دوس دارم بدونم سایز و فیزیک طرف می تونست مزاحمت و کار ناشایستشو توجیه کنه ؟ نفرمایید ترجیح تون این بوده که یه ایده آل فیزیکی مزاحم تون می بود ؟
در آخر برای شما و همه اونایی که قصد عبور از این پل "نا صراط" دارند آرزوی بردباری دارم و تاکید میکنم:
"پل باید پل باشد ، پلی که پل نباشد پل نیست" !
صبرکم عنداله ولاتفرقوا !
امتیاز: 0 0
جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:10 ق.ظ
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و
نیفتم
از دهان تو!

گیرم گرم بنوشی ام
گرم بپوشی ام
گرم ببوسی ام
گرم تر...

یا گیرم این لبخندِ گرم ِ کج ات
بحث انگیزترین تابلوی نقاشیِ قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قدِ تنهایی های من
آب نمی رود
و هنوز
شب ها
روی شعرها
از این پهلو...
به آن پهلو...
...

برای دوست داشتنت
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
امتیاز: 0 0
شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:51 ب.ظ
باورت میشه من یه بار اهواز اومدم اونم با یاد امام و شهدا؟؟؟
فقط محض هیجانش بود. هیچ خری هم جز اونا ما رو تا اونجاها نمیبردن دوران دانشجویی. ساعت هفت صبح زنگ زدم هول هولی به بابابزرگم گفتم من رفتم جنوب. اینم نفهمیده بود من چی گفتم به مامانم اینا گفته بود این رفت شیراز. شش روز بهشون زنگ نزدم. روز ششم که داشتم برمیگشتم زنگیدم مامانم یه دور تسبیح فحشم داد گفت فکر کردم دزدیدنت!!!
اونجا یه فلافل سوزان بغل کارون هم خوردیم که یه ربع از فلفلش بپر بپر میکردیم.
(دلم برات تنگ شده. اومدی تهرون بیا خونمون. کاملا جدی.)
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:39 ق.ظ
راستش یه جورای با بهزاد موافقم!!
آخه میدونین من قدم160 البته (خوشگلم خداراشکر وبیشتر جذاب خواستین بیاین شهرمون ببینین) اما تمام خاله ها وفک فامیل مادرم زن ومرد قدبلندو رشیدن و خوش چشم وابرو.یادمه بچه گیام نماز می خوندم 10 رکعته ودعا میخوندم قدم بلند بشه(ریز بودم بنسبت خواهرام)
ناراضی نیستم البته از وقتی فهمیدم شکیرا قدش 157
!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:44 ق.ظ
ببخشیدا روم به دیوار!اما از یه دکتر همچین الفاظی خیلی بعیده!
بشاش وو....اصلا در شان شما نیست .میخوای طنز بنویسی بنویس ولی طنز رو با هرزنامه اشتباه گرفتی!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:33 ق.ظ
حالا قصه ی مضحک استبداد و ندیمان بادمجان دور قاب چین و اشک تمساح ریختن حاکم مستبد بازنمایی شد اینجا !!!
ما در حال جستجوی مقاله ای ازاسلاوی ژیژک رسیدیم به این وبلاگ و خوشحال از اینکه صاحب تفکری پیدا شده یکی از بتهای چپ نو را به نقد کشیده ( غافل از اینکه نقد دیگری را کپی - پیست کرده !!! ) ، سرسری پست ریس ، ریس عزیزم رو خونده ، به یک نتیجه ای رسیدیم ( که حالا به تفصیل از سبک نویسنده که نزدیک به سبک ابراهیم گلستان است و یک من عقل کل را جدا می کند از همه ی اجتماع بی عقل و.. دلایل عقده ای بودن نویسنده و نیاز مبرم ایشان به تعریف و تمجید و میل به شهرت .... سخن خواهیم گفت ... بگذریم ) .. حالا دقیقا چرخه استبداد شروع شده اینجا ، اول شخص حاکم وبلاگ با بی اعتنایی و بدون پاسخ نقد را درج کرده ، ندیمان سلطان فریاد وا اسلاما و وا غریبا سر داده اند که تو چه می دانی از کرامات شیخ ما و چرا نیستی در عجب ! که ایشان 5 انگشت وا می کند و می شود یک وجب !! بگیرید و ببندید که به ساحت آریامهری و مقام معظم وبلاگی توهین شد و یا للعجب !!! شخص حاکم هم با چشمانی پر از اشک و تواضعی بی مانند ، ندیمان را صلا می دهد که عزیزانم چشمه خورشید باشید و حتی عکس مرا آتش زد این رامین ،‌سکوت کنید و چهار صباحی تحمل کنید ، کامنت هایش را سانسور می کنم ،‌حالا جو زده بودم اولش !!!!! ( در جواب رها ،‌عقده های مرادشان را خواهم نگاشت تا بدانند قبل از تولد ایشان ،‌ما سر قبر سهراب ، چشمها شسته ایم !!!!!! )
امتیاز: 0 0
جمعه 31 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:11 ب.ظ
baba inghadra ham bad nist kianpars, kami badbinaneh neveshti
امتیاز: 0 0
شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:29 ب.ظ
قشنگ بود عزیزم مرسی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 11:35 ب.ظ
در تعطیل روزهای اخیر فرصت کردم وبلاگ شما را بیشتر بخوانم.
چیزهایی برای گفتن دارید. نمودی روشن از رفتار اجتماعی ما ایرانی ها که بخوبی و با حوصله ترسیم کرده ای. آفرین بر شما.
ولی یک چیز را نفهمیدم: اصرار شما را برای بکار گیری آن واژه های غیرمتعارف، آنهم به این بی پروایی ؟
ایا این تنها راه انعکاس اوج ناخرسندی و عصبانیت شماست؟ یا دلیل دیگری دارد؟
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد