X
تبلیغات
رایتل

از سری خاطرات ِ با تو نبودنها

جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:54 ب.ظ

 

مدتها بود توی زیر زمین انباری نمور پر از حشره و سوسک و جانور موذی خانهء مادربزرگه پناه میگرفتم. تو نبودی .هیچ کس نبود. اما صندوق های بزرگی بود که بی اندازه کتاب توش قایم کرده بودن.کتابا مال دایی بزرگه بود.آخ بابایی نمی دونی اونجا چقدر احساس امنیت داشتم . حس می کردم هدایت و سارتر و دوبوار و موام همه مواظبم هستن . اون وقت دل میدادم به نوشته هاشون ، چیزی نمی فهمیدم اما چندباره می خواندمشان ... اونقدر که از غذا و خواب وخوراک افتاده بودم . این وضعیت دوهفته به طول انجامید یک شب طبق سیاق مرسوم مشغول کل کل کردن با لالهء سه قطره خون بودم و بهش میگفتم انصاف نبود خداداد را رها کند و عاشق آن کولی شود.و برود. بدجوری با خداداد هدایت حس سمپاتی داشتم . هنوز که هنوز است همین حس مچالگی رو نسبت به داستان لاله از کتاب سه قطره خون هدایت دارم.

مگر نه اینکه آدم در قبال گلی که اهلی می کند

مسول است

مسول است

 بناگاه مرا به دنیای بزرگترها خواندند.بعد از آن تا مدتهای مدید سین جیم و مواخذه می شدم که چنین و چنان... روزی مرا به نزد روانکاو بردند تا او ریشهء این رفتارها و منشا شب ادراری منو تشخیص بده. چهرهء اون روانکاو هیچ وقت یادم نمیره. به محض ورود به اتاقش دو تا چشم ریز از پایین عینک منو می پایید. هنوز گفتگویی آغاز نشده بود که چند تا سوال کتبی جلوی من گذاشت و بدون هیچ گفتگویی پس از تصحیح سوال رو به من کرده و گفت دخترجان تو سن عقلیت با سن تقویمیت نمی خونه و واسه همین آنارشیستی! فهمیدی؟! من زل زل نگاهش می کردم و حس کردم روحم داره از داخل پوستم لگد میزنه که بیاد بیرون و دهن اون مرد رو سرویس کنه.ناخودآگاه بلند شدم و تا جاییکه توان در پایم بود از اون مطب لعنتی گریختم. توی خیابون روبرو یه جدول بزرگ آب بود . کفشامو درآوردم و نشستم کنار جدول پاهام تا زانو توی جوی یخ زدهء آب بود اما روحه هنوز داشت لگد میپروند... امروز عصر زیر بارون دوباره همون بیماری لگد روحیم عود کرده بود.ماشینو کنار جدول پر آبی پارک کردم بذار بگن دختره دیونس ... به آرامی کفشامو درآوردم و پاهای ملتهب و تب دارم رو توی همون جوی یخ فرو کردم.

دیدگاه‌ها (1)
جمعه 18 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 04:28 ب.ظ
گمانم تشخیصش درست بوده جانم. دهه شصتی میزنی. میلادی ها، نه شمسی. چه حالی میکردی اگه تو "ووداستاک" پای روضه "جون بائز" نشسته بودی.
امتیاز: 1 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد