X
تبلیغات
زولا

چقدر با خوندن این نوشته قدیمی دلم از دست خودم گرفت

جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 02:41 ق.ظ
 
 

گفتم حالا که مرخص شدم میای از پله ها تند تند پایین بریم؟

خواستی با دلِ من راه بیای، گفتی باشه !

هنوز چهارتا پله نرفته بودیم ... نفست کم شد خانوم !

گفتی : پایین رفتن ازاین پله ها پدرِ قلبِ آدمو درمیاره. دستتو گذاشتی روی قفسه سینت!

گفتم : آروم آروم  راه بیا مامان نازی... نشستم کنار راه پله ،  پایینِ پات ، ولو شدم بخدا عین ِحمیدهامون لنگامو باز کردم، ولو شدم،  دستِ تو روی قلبت بود،  دستِ من به نرده ی کنار ِ پله، نفس نبود، بازدم نبود،عمقِ هوا به اندازه ی بندِ اولِ سبابه ی دست ِ راستم شده بود، آدما نبودن، همه جا خاکستری بود،مرد نبود، من جانِ فریاد نداشتم، حسِ بقاء شیی نبود، می خواستم فریاد بزنم از شدتِ بی جانی صدا هم نبود! میبینی ؟ ضعیف شده ام !!!  یهو یادم افتاد که تو هستی، بخاطر تو باید حفظ ظاهر کنم، انگار نه انگار جمعی از بیمارانم غصه هاشان را به من منتقل می کنند، انگار نه انگار که من همان پری چهره ی سیمانی و خرانرژیِ سرکارم... دل نازک شده بودم، ضعیف شده بودم، اون یک پنجم ِ ژنِ مغلوبِ زنانه گی ام ، غالب شده بود، نفست که بالا آمد ، نفس من هم بالا آمد ،حسِ عدمِ امنیت کمرنگ شد،چهار پنجم ِ حسِ مردانه گی ام ،غالب شد،  اشیا دور و بر رنگدانه پیدا کردند، آبی،سبز،سفید... نفس بکش خانوم جان !!!  

اما نفست که سرِ جایش برگشت ، می خواهی مرا بشنوی ؟  

بشنو : من ، توی ِ راه پله شبیهِ شش ساله گی ام شده بودم، روی پیشانی ام دانه های درشتِ عرقِ سرد ، شبنم زده بود، دست هام می لرزید ، راستی تو شش ساله گیِ من ،یادته؟ فک نکنم!!!  فقط نگو نه ! پشت دسته دیگه ، منم توی فاز ِ  آقایی م هستم یهو دیدی ...

همون موقعی رو می گم که اون حاجیِ دیوث ِ مادر قحبه رو چسبیدی؟ همون موقع  که منو ، دال، داداشِ گولم  رو رها کردی، رها که چه عرض کنم؟ مارو خط زدی!!! شیف و دلیت!

 حالیته گونیِ سیب زمینیِ من!

 توی ِ راه پله ،نزدیک بود دستی از درون، اسفنگترِداخلیِ  مثانمو کناربزنه و بازم  داخلِ شلوارم بشاشم ! میدونی واسه چی؟ دوستت نداشتم، نگرانت نبودم، فقط می ترسیدم بمیری !

مادرا نباس بمیرن ! یعنی حق ندارن که بمیرن ! حالیته ؟

چهار روزه که اومدی توی ِ شهری که دخترِ خیالبافت مرده گی میکند، و برای ، شاید دومین بار است که، بیشتر از بیست و چهارساعت مانده ای. داستانِ آمدنت هم اینطور شد : از اطرافیانت شنیدی ، پری چهره به شدت بیمار و مردنی شده.  نمیدونم دقیقن کجای ،اون گونیِ سیب زمینی یا کلمی که مجموعه ی سیستم عاطفه و سنس و اعصابِ محیطیِ تورو تشکیل میده ، تحریک شده بود که واسه چند روز ، دل کندی ازندیدنِ اون خیکِ گه ! و آمدی،

دیشب ساعت دو.. نشسته بودی بالای سرم.. من غرقه بودم  در تب و لرز و استفراغ  ،بیجان و خرد، ملافه رو روی سرم کشیده بودم ،و دانه های درشت اشک هم بود... تو اما ساکت و متعجب بودی، تابحال منو دختری قوی و محکم و لاجیک تصور می کردی اما گونیِ سیب زمینیِ من !! آدمها فقط از دور جاذبه دارن ، نباس به من نزدیک می شدی ، تو با اومدن و سرزدنت باعث شدی تمام آن کودکی نکردن ها و لنگش های حسِ مادریِ تو، تنهایی های خودم ، نوجوانی، و جوانی ام که همیشه از رویارویی با آنها هراس و ترسِ بیمارگونه و فوبیا ی کشنده داشتم ، با قدرتی صد برابر، برایم تداعی شوند، و بیام اینجا کیفیتِ این همه درد رو با نوشتن ،لوث کنم، حالیته؟  نوشتنِ اینا واسه من از دردِ کوفتیِ تجاوز و زخم کهنه اش خیلی بدتره ، حقارت ازش می چکه ، 
چهل دقیقه گذشت، اولش فکر کرده بودی خوابم، ولی کم کم از حرکاتِ لرزشیِ ملافه و خیسیِ اون حیرت کرده بودی،ملافه ی مارک دارِ بیمارستان را کنار کشیدی ، اشک پهنایِ چهره ی دخترک ِ خیالبافتو
پوشانده بود، تو هنوز نمی دونستی، تنها جاهایی که  من ، بغضمو خالی می کنم زیر ِ ملافه و دوشِ ِ حمامه... و این خیلی درد داشت.

حالیته گونیِ سیب زمینیِ من؟

ما خانواده ی متوسطِ بدی نبودیم ، اگر تو با آن عاشقیتت گه نمی زدی به کامیونیتی تک تکِ آدمهای زندگانیِ اطراف... پدر بزرگ که مرد،دایی ها بخاطر میراثی که او  یک عمر چکه چکه جمع کرد ، نخورد و نپوشید و لذت نبرد ،مثلِ گرگ های گرسنه ای بودند که هر کدام ، دوروبرِ لاشه ی مردار،  همدیگر را ، قوی تر ها ضعیف تر ها را،  جر می دادند، تا آن هنگام که به هدفِ غاییِ خود رسیدند و خانه ها فروخته شد،  هر کدام ایده ای داشتند برای پولِ حاصل از فروشِ آن خانه اعیانی مملو از نوستالژی ِ من ،خانه ی مستوفی خانه ای بود که من با تک تک آجرهاش حرف میزدم ، با دوتا باغچه ی مستطیلِ بزرگِ داخل حیاطش ، با درختِ توت قرمز و مو  و گیلاس و بوته های  توت فرنگی  ... مثلن شبهای زمستانی ، حوضِ وسطِ حیاط بامن حرف میزد که مبادا امشب دوباره بشاشی، و من تا صبح از ترس تنبیه و تحقیر اون پیرزنِ عجوزه ِ اصفهانی که وسواسِ تمیزی و بو داشت، و مادرِ تو بود تا صبح نمی خوابیدم، چون بعد از نماز صبحش بالای سرم میامد و غر میزد که : خیر ندیده چه بوی شاشِ خری میاد !! و پتوی ِ آبی و پلنگی رو داخل حوضِ قشنگِ من مینداخت و با جفت پاهاش توی سرمای زمستون پتو رو شستشو و آبکشی میکرد تا مبادا نمازی که توی خونش خونده میشه به لحاظ شرعی مساله دار بشه و این دختره ی دیونه و شاشو با این کارش،خدای نکرده ،اسلام رو لقد کرده باشه بعدشم آه و ناله می کرد و به سینه می کوبید،

آخرین باری که خانه ی مملو از نوستالژیه من روی ِ پا بود رو هیچ وقت یادم نمیره! رفته بودم برای خداحافظی با درختهام ،با آجرهای کرم و سنگفرش های چرک ایوانش، ستونِ سنگیِ ایوان را بغل کرده بودم و با صدای بلند گریه کردم، ستون سنگی دلش به درد آمده بود از اینهمه بدبختیِ و آواره گیِ من...  پوستش طبق معمول ساعد دستهایم رو رنجه  کرده بود،اما سعی می کرد بخندد... رفتم کنار حوض و کلی از خاطراتِ مشترکمان برایش گفتم ، چشمهای لاجوردیش خیس بود به من گفت :

تو خیلی دخترِ خوبی بودی ، فقط اگه نمی شاشیدی

بهش قول دادم وقتی بزرگ شدم ،شبا تا صبح بیدار بمونم و توی ِشلوارم نشاشم .

گفت : برو و دیگه هیچ وقت به عقب ، به گذشتت،برنگرد... و من دویدم و هرگز بازنگشتم...

دو هفته بعد پولها تقسیم شد، دایی الف می خواست سهمِ خودش و تو رو به کهریزک بده ، دایی کوچیکه که خیلی قالتاق و کلاش بود، با یه حاجیِ ِ بازاری، ملک التجار راه انداخت ، حاجیه ریش داشت ، دستش کلی توی کارهای خیر بود، محرم و عاشوراها برای حسین سینه میزد، کلی  تکیه مسجد و هیات هم را مینداخت و دوست دخترهایی با پستان های نابالغ  هم داشت ، عرق و شراب هم میخورد، هر چه دایی الف با گات فیلینگ ِ ماتحت پاره کن و خاصه خودش،  توی سر زد که با این آدم نپر! دایی کوچیکه به خرجش نرفت تا روزی که فهمید پولهایش به همراهِ حاج آقا به یکی از ایالت های سرزمین کفار پرواز کرده اند، تو با هزار بدبختی سهمت را از خانه ی مملو از نوستالژیِ من گرفتی و بعنوانِ باج به شوهرت دادی که لااقل کمی دوستت داشته باشد، کسی چه میدانست...شایدم کمی رویِ تو بخوابد ! من همه ی این ها را می فهمیدم، ولی باز هم دلم برای تو ، پرپر میزد.

حالیته گونیِ سیب زمینیِ من ؟

دیشب به من گفتی فکر نمی کردی من اینقدر سخت باشم، تلخ باشم ، گه باشم، حرفم نیاد،  یعنی واقعن نمی تونم به هیچ مردی اعتماد کنم؟ می گفتی تنهایی می سوزونتت! می گفتی : پشیمان شده ای که سه سالِ قبل، موقعی که تا رفتن از ایران فقط پنجاه سانت فاصله داشتم  با زنجه موره  و لکاته گریِ زنانه، مانع از رفتنم  شدی،می گفتی : تو که موقعیتشو داری ، برو، اینجا نمون ، من اما بیحس شده بودم،حرفم نمیامد، سنگ بودم ، دوستت نداشتم، عقده داشتم ازت،فقط بغلِ فیزیکیتو می خواستم ،آرزو میکردم که ای کاش ،اونقدر باهات صمیمی باشم که بهت نگم شما، آرزو می کردم بیای روی تخت و یکبار بغلم کنی و فشارم بدی ، اونقدر که حس کنم صدای ِ شکستن ِ استخونام میاد و باور کنم این بار خیالاتم واقعی شده، هر چند تو در مقابل ِ من مثلِ گنجشک ، ضعیف و کوچولو بودی ، اما اگه بغلم می کردی ...

آخ اگه بغلم می کردی ،

 


 



دیدگاه‌ها (13)
جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 03:51 ب.ظ
khube ke hastyn in neveshte mano ehsasaty kard
mamnun
امتیاز: 0 0
جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:31 ب.ظ
تابستون دو سال پیش خوندمش. چقدر درد داری تو ؟ وقتی کلن بدی این پستارو می نویسی یا دوباره میزاری . کی برمیگردی جانم؟
امتیاز: 0 0
شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:09 ب.ظ
جدن مادرا نباید بمیرن
هفته پیش نزدیک بود مادرم و از دست بدم، gcs اش 6 بود، ولی حالا خوبه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
gcs 5?what?
شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 06:52 ب.ظ
پری
امتیاز: 0 0
یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 03:19 ق.ظ
دو ساعته اشکم تموم نمیشه لعنتی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 07:08 ق.ظ
سلام


وبلاگ عقل و اخلاق جهان‌شُمول / سرودها/ادبیات
نیک و برتر و والاترین خرد جمعی و اخلاق، آنست که جهان‌شمول باشد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:34 ب.ظ
5 نه
6
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ey vay alan haleshun chetore
man midunam glasco 6 yani chi... kheili negaran konandas
چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:02 ق.ظ
چقدر تلخ
مناسفم برای روزهایی که گذروندی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:30 ق.ظ
khoshbakhtane behtare
chon masmumiat bud, hoshyarish zarfe 6-7 saat bargasht, vali ma az aval nemidunestim masmumiate, fekr mikardim sekte bashe, ya masalan zarbe be saresh khorde bashe, vase hamin fekr nemikardim bargarde
alanam khube, tuye khunast
merci ke porsidi, vali kheyli vahshatnake, kheyli...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
khoda ro shokr pesar jan
شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:19 ق.ظ
سلام،یه سوال؟من یه خورده دوزاریم کجه دیر می اوفته!اینا تراوشات ذهنیته یا حقایق زندگیت؟آخه منم پر از حسای ضد و نقیضم که با خود فیزیکیم خیلی فاصله داره،متوجه ای چی میگم!!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:43 ب.ظ
سلام،میشه بدونم چرا جوابمو ندادی و فقط تٱیید کردی؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
taravosh chie khanume aziz
mage man bimaram
ina vagheiie
دوشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:18 ق.ظ
سلام،قصد جسارت نداشتم،دیدین بعضیا خیلی خوب می نویسن، اما وقتی دقیق میشی می فهمی فقط نوشته است،و هیچ صنمی با خودشون نداره!منظورم اون بود،در هر حال از نوشته هاتون و خوندنشون لذت می برم،هر چند به خاطر همزاد پنداری که دارم گاهی تلخی شون و با بغض فرو میدم،اما آفرین،
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:21 ق.ظ
گاهی فکر میکنم شما اگه این سختی ها رنج ها وسنگینی روزگار رو نمی چشیدی چه میشدین...در حالیکه با تحمل همه اونا جز ادم موفق وتحصیلکرده اید...
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد