X
تبلیغات
رایتل

پاییزتان مبارک آقا

چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:33 ق.ظ

یک عالمه حرف برای نوشته شدن داره خانم ِ پری خله ، اما بلاگ رول هر دو وبلاگم نشان از آی پی های نامحرمانی می دهد که نامحرم اند، و البت ، آشنا ، آشنایانِ بیگانه با منی که  منتظرند تا بر نوشته های من برچسبِ اروتیک بزنند. شماها بگین چکار کنم ، هزاران تو ، در من آمیخته اند که منم ... منم... مچاله ام این روزها


دلِ من مملو از عاشقانه هایی

شده

که اگر بنویسم

برچسب ِ اروتیک

خواهند خورد

می خواهم بنویسم : سلام آقا ، یک پاییز ِ دیگر هم بدون ِ شانه های شما  به نیمه رسید

می خواهم بگویم : پاییزتان مبارک باشد آقا


برای شما نوشتم :

بابایی عزیزم

باز هم دارم برات نامه میدم

هی هی

می دونی که :

هر وقت دل وامونده ام می گیره برات نامه میدم ، این نامه رو هم که خوب میدونی سه سال پیش برایت نوشتم و  دیشب کودک خل و چل و مشنگ درونمو باهاش برای بار چندم  cheer up  کردم ..

اینجا رو هم می دونم که ،  نمی خونی  

خودت خوب می دونی هر وقت یه چیزیم بشه برات نامه پرونی می کنم

دیوونه بشم. خوشحال بشم . دلم بگیره ...  قلمبه ی تو گلوم باد کنه ،

کسی روی تنهاییم دس بکشه ، کسی ته ِ دلمو بلرزونه ، بیماریه لگدِ روحیم عود کنه ، مثه موقعی که نه سالم بود و تویِ اون مهمونی عاشقِِ  همون زنه شده بودم ،  که موهاشو شبیه ِ پریِ کارتون ِ پینوکیو درست کرده بود،مثه وقتی هیفده ساله بودم و عاشق همکلاسی ام  شده بودم ،که یه دختر دورگه ی پاکستانی ، ایرانی بود ، که  پستانهای زیباو چشمان آبلیمویی رنگ داشت ، و من یک روز در میان علف های خیس خانه شان با او خوابیدم... و شب، با دستپاچه گی و احساس گناه برایت نوشتم که واله ی  یک دختر ِ دورگه  و جنیوس شده ام و به هیچ عنوان ، قادر به ترک ِخیالش نیستم، اوه بابایی تنها تو بودی که ملامتم نکردی، تنها تو بودی که مرا شنیدی ...

این روزا ، خیلی چیزا فرق کرده خیلی چیزا هم همون جوری مونده

خوب من هم عوض شدم دیگه نمی شه خانوم کوچولو صدام کنی

این روزا رفتارام محافظه کارانه  شده ،  دیگه کمتر بددهنی می کنم، سطحِ بی تربیتیه خونم  پایین اومده ،این روزا غذای تازه پختن، ترشی های خوشمزه درست کردن برام مهم شده ، شاید بخاطر سن و سال باشه ، شاید بخاطر آدم های  زندگانیمه که تحمل یه پری لاجیک ِ معقول، واسشون بهتر از پریه خل و چل و ماتحت خنکه .

تازگی ها موهام خیلی قشنگ شده... بلند  و قهوه ای ِ روشن شده ، تازگی ها با شامپوی خوشبویی موهامو میشورم که حتم  دارم ، اگه بیای وگیسویم را بو کنی لذت میبری  بابایی.


میدونی چیه بابایی:


اینجا  باد اجازه نداره  لابلای گیسوان من و هم جنسانم برقصه ، خنکای نسیم شبانگاهی اجازه نداره پوستِ سرمون رو نوازش کنه... می بینی؟ هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره ، ولی هنوز نمی تونم جلویِ کسی گریه کنم ، گریه هام اغلب با تعیین وقت قبلی و اغلب زیر دوش حمام یا زیر ِ پتو و داخل این خانه ی عاریه ای اتفاق می افته .


اما بیماری ِ لگد روحیم وقت شناس نیست ،تو باید خوب یادت باشه : هر وقت عود می کرد به سرعت برق و باد می دویدم و آن وقت ، اولین جوی آب کنارخیابان مامنِ پاهای ملتهب و گریزانم می شد، و من کفش و جورابمو در می آوردم و جفت پاهامو توی جوی گنداب فرو می کردم ...


اوه بابایی

این پاییز هم آنقدر جنم ندارد

که خودی بتکاند

و زیبایی های بلوند و بلند مرا

به سمت و سویِ بازوهای تو

و نی نیِ ِ مردمکان ِ میشی ات

رهنمون کند

اصلن

پاییزهای بعد از سی سالگی

حرامزاده شده اند

آلت شان

خیال را آبستن ِ رویا هم ، نمی کند



هی بابایی :

دخترت می ترسد بلند بلند افکارش را تعریف کند ،مثلا بگوید به شونصد پونصد هزار دلیلِ منطقی، از این کثافت های ... متنفر است

بگذریم بابایی ، بگذار در آخر از دل ِ دخترت بگویم :

هنوز هم دوست دارم  راه که می رم با پاهام  قلوه سنگ ها رو شوت کنم

یا تویِ خیابون لی لی کنم و دستم رو بکشم رو برگ پیچک های آویزان از دیوارها یا وقتی هوا خوبه، دوست دارم، دستم رو از شیشه ماشین  بیرون ببرم و  باد رو توی مشتم بگیرم  ، دیگه وقتی خوشحال می شم بالا و پایین نمی پرم و جیغ نمی زنم، وقتی هم که عصبانی میشم تند تند راه نمی رم و نفس نفس نمی زنم ، راستش مدت هاست چیزی اون قدر خوشحال یا ناراحتم نکرده  ، عصبانیم نکرده ، گاه گاهی دلم می گیره ولی نه مثل اون موقع ها که کله ام رو بکنم زیر پتو و بلند بلند هق هق کنم تا قلمبه ی توی گلوم کوچیک شه ، دیگه دلم  هم اون  قدرا نمی گیره ، مدت هاست که دیگه عاشق نشدم ، از اون مدل ها که آدم فکر می کنه سبک شده بالایِ  ابرا پرواز می کنه ، فکر می کنه خوشگل شده و همه دنیا دارن زل زل نیگاش می کنن و قلبش یکهو با دیدنِ آدم زندگانیش انگار از بالاترین نقطه ی رولر کستر به پایین پرت شه ، ولو شه ، داغون شه ولی بازم بیقراری کنه !

نه باباییه من

اون مدلی دیگه عاشق نشدم

من عاشق موندم به جاش ، مدتهاست که دیگه توتم و تابو دخلی به زندگانیم نداره،نه که فلسفه نخونم ، چرا می خونم ، من هنوزم  که هنوزه عاشق ِ رابرت فراستم و سهراب و مولانا ، من هنوزم که هنوزه دربدر اینهمه زنای سرگردانی ام که داخلِ ِ من بی هدف و پیر و فرتوت شده اند، اوه  بابایی  دیگه بسه : یکی از همین روزها دست خودمو می گیرم و می نشونم روبروی خودم، یکی یکی این زنا رو بیرون می کشم و ولشون می کنم که برن دنبال زندگی شون ، بهشون می گم من بودم که پیر و رعشه ای شون کردم ،بعدش که رفتن  برای این که خوابم ببره باید برای خودم قصه بگم یا رویا ببافم  یا به چشمای میشیه تو فکر کنم ، وقتی داشتی بهم می گفتی  که چقدر  دوستم داری و من توی ِ آتیشِ ِ تب  و هذیان می سوختم و  روی مبل کثیف و قهوه ای اون مطب دراز کشیده بودم و تو که سه شبانه روز برایم خربزه قاچ می کردی و لولیتا می خواندی..

اون خرس سفیده  رو یادته که بجای تو ، موقعِِ خواب بغلش میکردم؟
مدتهاس که دیگه بغلش نمی کنم ، نمی دونم چرا حس می کنم بغل کردنش دیگه منو به تو ربط نمی ده...

چه راه درازی رو با هم رفتیم بابایی

و من چقدر منتظر هستم

که دوباره بیایی  و برایم خربزه قاچ کنی و لولیتا بخوانی

پری ِ کوچک ِ تنها

 



دیدگاه‌ها (3)
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:41 ق.ظ
سلام منم امید.
منم اومدم تو این خونه جدید. زیر یه سقف مشترک با بانو. چه خوبه که هنوز تو وبلاگ می نویسید. از دنیای مجازی همین وبلاگ را دوست دارم فقط.
تو این شهر آلوده همین زنده موندن هم نعمتیه فیلسوف شده دیگه پیشکش. ولی بازم یه کارهای خوبی انجام دادم یه پیشرفت هایی بوده. شکر.
امتیاز: 3 1
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:51 ق.ظ
جانان من قلمت
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:05 ب.ظ
پری کوچک تنها
پری کوچک تنهایی که برخلاف زمینیان مقصدش تنهایی نبود
امتیاز: 1 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد