X
تبلیغات
رایتل

زندگی نامه ی منصور حلاج

یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 03:59 ب.ظ

 

استاد سمعانی در کتاب انساب آورده که مولد او حسین منصود حلاج ابیضوی فارس است
و در دارالمومنین شوشتر نشو و نما یافته دو سال در آنجا به تلمذ سهل بن عبد الله
اشتغال نموده آنگاه در سن 18 سالگی از آنجا به بغداد رفت و با صوفیه آمیزش نمود
مدتی در صحبت جنید و ابوالحسن نوری به سر برد و باز به شوشتر آمد و کدخدا شد
سپس باز با جمعی از فقرا به بغداد رفت پس از آن به شوشتر آمد و قریب یک
سال اقامت کرد و در این مرتبه او را وقعی در دل مردم به هم رسید تا آنکه اکثر ابنای
زمان بر او حسد بردند آنگاه پنج سال از شوشتر غائب شده به خراسان و ماورا النهر
از آنجا به سیستان و از آنجا به فارس رفت و شروع در نصیحت خلق و دعوت ایشان
به جانب پروردگار نمود آنجا او را عبدالله زاهد می گفتند آنگاه از از فارس به اهواز رفت
و فرزند خود احمد نام را از شوشتر به آنجا طلبید و در مقام اشراق قلب و کرامت
شده از اسرار مردم و ضمایر ایشان خبر میداد و بنابراین او را حلاج اسرار می گفتند
تا آنکه مقلب به حلاج شد بعد از آن به بصره آمد و اندک روزی آنجا بود و دوباره به مکه
رفت پس جمعی از علمای ظاهر مانند محمد بن داوود و امثال او بر او متغییر شدند
و خلیفه وقت معتصم را نیز بر او متغییر ساختند که انا الحق گوید علمای دیانت به
مجرد امر وزیر باباحه خون حسین محضر نوشتند و مضمون را به عرض خلیفه رسانیدند
و بعد از دو روز حکم شد که دو هزار تازیانه بر وی بزنند اگر بمیرد فبها و گرنه سر او را
از تن جدا سازند آنگاه او را بر سر جسر بغداد بردند و دو هزار تازیانه زدند و حسین در
هیچ مرتبه ای آهی نکشید و همی می گفت انا الحق ، انا الحق وی را بردند تا
بر دار کشند خلق بر دور او گرد آمده بودند و او نگاه می کرد و می گفت حق ، حق ، انا الحق
در این حال درویشی از او پرسید که عشق چیست فرمود : امروز بینی ، فردا بینی و پس
فردا بینی یعنی امروز بکشند و دوم روزم بسوزند و سوم روز بر بادم دهند . خادم

وصیتی خواست فرمود : نفس را به چیزی مشغول ساز و گرنه او ترا مشغول گرداند ،
پسرش گفت ای پدر مرا وصیتی کن فرمود : چون جهانیان در اعمال کوشند تو در آن
چیزی که آن علم حقیقت است پس در راه که می رفت می خرامید یابنده ای
نعره زنان می گفت : حق ، حق ، انا الحق تا بر زیر دارش بردند بوسه بر دار داد و گفت
معراج مردان عشق است پس دستش بریدند خنده زد گفتند چیست گفت الحمد الله
که دست ما بریدند مرد آن باشد که دست صفات ما را که کلاه همت از تارک عرش می
رباید ببرد پاهاش بریدند تبسمی کرد گفت : بدین پای که سفر خاکی کردمی قدمی
دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم خواهم کرد پس دو دست ببریده را بر روی
مالید و سرخ روی شد گفتند چرا ؟ گفت نمازی را که عاشقان گزارند وضو را چنین
باید کرد پس چشمهایش را برکندند و فغان از خلائق بر خواست بعضی می گریستند
و بعضی سنگ می انداختند پس خواستند که زبانش ببرند گفت چندان صبر کنید
که سخنی بگویم روی سوی آسمان کرد و گفت بدین رنجی که از برای من می دارند
محرومشان مکن و از این دولتشان بی نصیب مگردان الحمد الله اگر دست و پای من
ببریده اند بر سر کوی تو ببریده اند و اگر سرم از تن جدا کردند در مشاهده جمال تو
بود و اگر سرم از او نقصانی پذیرد بد باشد پس گوش و بینی او بریدند و آخرین کلمه
ای که به آن متکلم شد این بود که حب الواحد افرار الواحد له این آیه را خواند که
معنای آن چنین است و آنان که ایمان به روز رستاخیر ندارند از روی استهزا تقاضای
ظهور او را با شتاب دارند اما مومنان سخت ترسناکند و می دانند آن روز بر حق است .
تولد او به سال 140 هجری قمری و شهادتش در سال 206 هجری قمری روی داده
و اشعار نقل شده همگی منسوب به وی می باشند .

کتاب هایی که از وی به یادگار مانده شامل یک دیوان اشعار است.  





دیدگاه‌ها (0)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد